آراء نظریهپردازان درباره سیاست و رسانه
واکاوی آرای اندیشمندانی چون "چادویک"،" کودری"، "وایسبورد"، "هاوارد"، "پاپاچاریسی" و "کراوچ" نشان میدهد که استعمار سیاست توسط رسانه به یک «بحران وجودی» تبدیلشده است. امروزه ماشینهای رسانهای نهتنها نحوه انتخاب ما، بلکه نحوه «احساس» و «تفکر» ما درباره جامعه را نیز بازطراحی میکنند. سیاست مدرن در محاصره الگوریتمهایی است که عقلانیت (سیاست) را بهپای هیجان (رسانه) و حقیقت را بهپای جذابیت خبری قربانی میکنند. این نوشتار با استناد به تازهترین آراء نظریهپردازان برجسته جهان، ابعاد این اشغالگری مدرن را واکاوی میکنیم.
عصر ماشین رسانه
«اندرو چادویک» در کتاب «پیوند دیجیتال» استدلال میکند که ما از عصر «نهادهای سیاسی» به عصر «ماشینهای رسانهای» پرتابشدهایم. در این ساختار، رسانه دیگر یک واسطه نیست، بلکه به معماری تبدیلشده که رفتار سیاسی را از بنیان و پی طراحی میکند. چادویک تبیین میکند که فضای رسانهای جدید، کنشگران سیاسی را وادار کرده تا بهجای دنبال کردن اهداف استراتژیک ملی، «الگوریتمهای بازخوردی» احساسات لحظهای مردم را دنبال کنند. در این مدل، «منطق رسانه» بر «منطق سیاست» چیره شده است. منطق سیاسی برمدار مصلحت عامه و استدلال و منطق رسانهای برمدار «سرعت»، «تضاد» و «جذابیت بصری» میگردد. سیاستمداری که نتواند خود را با ماشین رسانه هماهنگ کند، توسط سیستم حذف میشود. درواقع، رسانه دیگر ابزار سیاست نیست، بلکه سیاستمدار به قطعهای از ماشین رسانه تبدیلشده است.
غصب زندگی از انسان، توسط دادهها
«نیک کودری و اولیسس مخیاس» در اثر برجسته خود، «صداهایی که بهحساب میآیند»، پرده از واقعیت هولناک «استعمار دادهها» برمیدارند. آنها معتقدند همانطور که استعمارگران قدیم زمینها را غصب میکردند، پلتفرمهای رسانهای امروز «تجربه انسانی» ما را غصب میکنند. در این الگوواره (پارادایم)، افکار عمومی دیگر یک جریان پویا و زنده نیستند، بلکه یک «ماده خام» برای استخراجاند. رسانه با تحلیل ردپای دیجیتال ما، تمایلات سیاسیمان را پیشبینی و سپس مهندسی میکنند. وقتی یک سیاستمدار برای جلب رأی، بهجای گفتوگو با تودهها، از تحلیلهای کلان داده برای هدف قرار دادن نقاط ضعف روانی مخاطب استفاده میکند، عملاً روح سیاست را به حاشیه میبرد. در اینجا، شهروند از یک «فاعل شناسای سیاسی» به یک «مفعول (ابژه) محاسباتی» تقلیل مییابد. این، غایت استعمار است: جایی که فرد فکر میکند آزادانه تصمیم میگیرد، اما در مسیری حرکت میکند که الگوریتم برای او ریلگذاری کرده است. کودری و مخیاس از «استعمار محاسباتی» سخن میگویند که در آن درونیترین افکار ما به کالایی برای قدرت تبدیلشده است.
عصر پوپولیسم و اقتدارگرا
«سیلویو وایسبورد» در کتاب «رسانه، پوپولیسم و اقتدارگرایان جدید» نشان میدهد که چطور «اجرای رسانهای» بر «مدیریت واقعی» پیشی گرفته است. در دنیای امروز، سیاستمدار موفق کسی نیست که بهتر مدیریت میکند، بلکه کسی است که «اجرای» بهتری دارد. وایسبورد توضیح میدهد که پوپولیسم مدرن، فرزند رسانه است؛ زیرا رسانه تشنه هیجان و تضاد است و عقلانیت سیاسی، معمولاً هیجانانگیز نیست. این پدیده منجر به ظهور نوع جدیدی از اقتدارگرایی «تصویرمحور» شده است. سیاستمداران در این عصر، بیش از آنکه به دنبال اجماع ملی باشند به دنبال قطبیسازی جامعه هستند تا در فضای پرتنش رسانهای بیشتر دیده شوند. سیاست در شبکههای اجتماعی مستعمره «تصویر» شده است. وایسبورد تبیین میکند که اقتدار سیاسی دیگر از طریق صندوق رأی سنتی کسب نمیشود، بلکه از طریق تسلط بر فضای نمایش به دست میآید.
زوال حقیقت
با ورود هوش مصنوعی، استعمار سیاست وارد فاز «خودکاری» شده است. فیلیپ هاوارد در کتاب «ماشینهای دروغساز» استدلال میکند که دموکراسی امروز توسط زیرساختهای رسانهای برنامهریزیشده هدایت میشود. او از مفهوم «نظمزدایی اطلاعاتی»، جایی که حقیقت اولین قربانی «اتوماتیسم» است سخن میگوید. وقتی «ماشینهای تولید اطلاعات» میتوانند در هر ثانیه هزاران روایت متناقض تولید کنند، شهروند در اقیانوسی از دادهها غرق میشود و توان تشخیص را از دست میدهد. سیاست دیگر از درون نهادهای قانونی رشد نمیکند، بلکه توسط زیرساختهای رسانهای مهندسی میشود. این «اتوماتیسم اطلاعاتی» باعث میشود که دموکراسی بهجای تکیهبر اراده آزاد انسانها، بر پایه جذابیتهای فنی بنا شود. هاوارد معتقد است که سیاست مدرن نه یک کنش انسانی، بلکه یک فرایند «برنامهریزیشده» توسط کدهای نرمافزاری است که حقیقت زندگی را بهپای جذابیت رسانه قربانی میکنند.
مهندسی احساس
رسانه دریافته که راه تسلط بر سیاست از «قلب» میگذرد. «زیزی پاپاچاریسی» در کتاب «عمومهای احساسی» اشاره میکند که رسانه از کانال احساس برای مهندسی افکار استفاده میکنند. سیاست امروز بیش از آنکه بر مبنای عقلانیت تنظیم شود، بر شور و شر استوار است. استعمار رسانهای در اینجا به معنای اشغال فضای احساسی جامعه یعنی جایی که خشم، نفرت و ترس، محرکهای کنش سیاسی میشوند، استوار است. پاپاچاریسی توضیح میدهد که چطور رسانه با استفاده از الگوریتم، «جوامع احساسی»ای را ایجاد میکنند که منطق در آنجایی ندارد. وقتی سیاست به «تخلیه هیجان» تقلیل مییابد، عملاً امکان گفتوگو و تفاهم ملی از بین میرود. استعمار در این سطح، ذهن و احساس جمعی را اشغال و آن را به ابزاری برای سیاستمداران پوپولیست تبدیل میکند.
زوال نهادهای مدنی
کالین کراوچ در بازبینی اثر تحسینشده خود، «بازبینی پسادموکراسی»، از واژه استعمار استفاده میکند و معتقد است که رسانه با انحصار «ساختار توجه عمومی»، عملاً سیاست را به اسارت گرفته است. کراوچ استدلال میکند که ما در عصر «پسادموکراسی» با نهادهایی روبهرو هستیم که در ظاهر دموکراتیک باقیماندهاند (مانند پارلمانها و احزاب)، اما روح و محتوای آنها توسط نخبگان رسانهای و پلتفرمها تهی شده است. در این وضعیت، قوانین و تصمیمهای کلان سیاسی در صحن مجلس و بر اساس خرد جمعی انشا نمیشود، بلکه در فضایی که تحت نفوذ روابط رسانهای است، نوشته میشوند. کراوچ بر این باور است که رسانه با کنترل بر آنچه «مهم» جلوه داده میشود، عملاً دستور کار دولتها را تعیین میکند. این انحصار توجه به این معناست که سیاستمداران بهجای پاسخگویی به نیازهای واقعی مردم، به دنبال جلب نظر «صاحبان پلتفرمها» هستند.
بازپسگیری مرزهای سیاسی
رسانه در دنیای امروز «ابزار» نیست، بلکه به «ساختار پیشینی قدرت» تبدیلشدهاند. رهایی از این استعمار نیازمند بازگشت به سیاست مبتنی بر گفتوگو واقعی، تقویت سواد رسانهای انتقادی است. سیاست باید دوباره به ساحت اصیل خود یعنی تدبیر خردمندانه برای خیر عمومی بازگردد. در غیر این صورت، ما در جهانی زندگی خواهیم کرد که ماشینهای محاسباتی رسانه، برندهها و بازندههای خود را تعیین کردهاند.