در تحلیل نقش واسطه باید میان «میانجیهای سنتی» و «میانجیهای استراتژیک» تمایز قائل شد. اگرچه اسلامآباد و مسقط، آنکارا و قاهره در دورههای مختلف و در کسوت نقش های واسطهای و میانجیگری نقش در انتقال پیامها ایفا کردهاند، اما وزن دیپلماسی و توان اجرایی آنها در مواجهه با بحران فعلی، همتراز با نیازهای کنونی منطقه و کشاندن طرفین منازعه به پای میز مذاکره و توافق نبود و نیست.
اما در مقابل دوحه که از تاریخ ۳۰ اکتبر عهده دار دور جدیدی از نقش واسطهای در جهت کاهش تنش میان آمریکا و ایران وارد این بازی پیچیده شده است، به نظر میرسد که بتواند نقش متمایزی را در قیاس با نقش واسطه اسلام آباد، مسقط، آنکارا و قاهره ایفا کند. واقعیت های موجود نشان میدهند که دوحه در مقایسه با اسلامآباد و مسقط، آنکارا و قاهره از وزن دیپلماسی و نفوذ چندجانبهای برخوردار است که میتواند در لایههای تصمیمگیری در واشنگتن و تهران، کارآمدتر عمل کند.
با این حال پای یک پرسش بنیادین و نگرانکننده به میان آمده و آن اینکه اگر تلاشهای دوحه در مسیر رسیدن به یک توافق یا حداقل یک «تنشزدایی گذرا» به بنبست بخورد، پیامد استراتژیک آن چه خواهد بود؟ دادههای موجود و روندهای فعلی حاکی از آن است که تنش فزاینده آمریکا و ایران بعد از جنگ ۴۰ روزه در آستانه یک نقطه عطف تاریخی قرار گرفته است. در این میان دیپلماسی دوحه،آخرین فرصت برای بازگرداندن بازی طرفین به میز مذاکره است. حال اگر این تلاشها بینتیجه بماند، فضای سیاسی در واشنگتن و تلآویو به سمت «جبر تقابل» سوق خواهد یافت. در این سناریو، تداوم تنشهای منطقهای و فشارها بر ایران راه را برای تقابل مستقیم میان ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران هموار خواهد کرد.
در واقع، شکست دیپلماسی دوحه تنها شکست مذاکرات نیست، بلکه به معنای پایان دوران «کنترل تنش» و ورود به دوران «مدیریت جنگ» خواهد بود. به این ترتیب اگر وزن دیپلماسی دوحه نتواند مانع از بازگشت به منطق قدرتسخت باشد، معادله منطقه از مسیر مذاکره خارج شده و به سمت تقابل نظامیِ گریز ناپذیر حرکت خواهد کرد. قراین و شواهد موجود نشان میدهند که ۴۸ ساعت سر نوشت ساز آینده پیش رو است. آیا با نقش واسطهای دوحه به کاهش سطح تنش میانجامد یا آنکه طرفین را در فاز جدید تخاصم و جنگ پر شدت قرار خواهد داد؟