در روزهایی که ناظران از نزدیک شدن ایران و آمریکا به یک تفاهم مهم سخن میگفتند و حتی سفر هیئتهای منطقهای به تهران بهعنوان نشانهای از تحرکات دیپلماتیک تعبیر میشد، شعلهور شدن دوباره تنشها در جبهه لبنان و اسرائیل، فضای مذاکرات را با ابهامهای تازهای روبهرو کرده است.
حمله اسرائیل به ضاحیه بیروت و پاسخ حزبالله، بار دیگر این واقعیت را یادآوری کرد که معادلات خاورمیانه تنها در میزهای مذاکره تعیین نمیشوند. منطقهای که دههها با بحرانهای امنیتی، جنگهای نیابتی و رقابتهای ژئوپلیتیک دستوپنجه نرم کرده، همواره توانسته است روندهای دیپلماتیک را تحت تأثیر قرار دهد.
با این حال، نباید به این نتیجه شتابزده رسید که هر تنش منطقهای الزاماً به معنای مرگ دیپلماسی است. تجربه توافق هستهای در سالهای گذشته نشان داد که حتی در شرایطی بهمراتب پیچیدهتر نیز امکان دستیابی به تفاهم وجود دارد، مشروط بر آنکه اراده سیاسی لازم در طرفین حفظ شود. آنچه امروز بیش از هر چیز اهمیت دارد، تفکیک منافع ملی از هیجانات مقطعی و پرهیز از گرفتار شدن در چرخه بحرانهای منطقهای است.
واقعیت آن است که ایران، آمریکا و حتی بسیاری از کشورهای منطقه، از تداوم بیثباتی سودی نمیبرند. اقتصاد ایران نیازمند کاهش فشارهای خارجی و گشایش در روابط بینالمللی است. آمریکا نیز در شرایط کنونی تمایل ندارد با بحرانی تازه در خاورمیانه مواجه شود. از این رو، منطق سیاسی همچنان از ادامه مسیر گفتوگو حمایت میکند.
البته نمیتوان انکار کرد که افزایش تنشها، مخالفان توافق را در هر دو سو فعالتر خواهد کرد. هر گلولهای که در منطقه شلیک میشود، استدلال تازهای در اختیار جریانهای تندرو قرار میدهد تا ضرورت مصالحه را زیر سؤال ببرند. اما درست در چنین شرایطی است که اهمیت دیپلماسی آشکار میشود؛ زیرا مذاکره نه در روزهای آرامش، بلکه در روزهای بحران معنا پیدا میکند.
پرسش این است که آیا سیاستمداران خواهند توانست منافع بلندمدت ملتها را بر ملاحظات کوتاهمدت ارجحیت دهند.