در همین چارچوب، بازگشت نامها و نمادهای رژیم سابق، بهویژه در جریان اعتراضات دی ماه و دانشجویی، پدیدهای است که از یکسو میتوان آن را در چارچوب «راستگرایی ناسیونالیستی» در سطح جهانی تحلیل نمود و از سوی دیگر، ریشههای آن را باید در تحولات تاریخی، اقتصادی و اجتماعی جامعه معاصر ایران جستوجو کرد.
* بحران ساختاری و اقتصادی، نظام پیشین برای بخشی از معترضان بهمثابه نمادی از «نظم»، «اقتدار» و «رفاه» بازنمایی میشود. در واقع، این بازتعریف جدید از ناسیونالیسم را میتوان واکنشی به ناکارآمدی تکنوکراتیک دولتهای متأخر دانست؛ واکنشی که لزوماً به معنای تمایل به بازگشت به گذشته نیست، بلکه بیش از هر چیز ناظر بر بازیابی «شأن بینالمللی» و «ثبات معیشتی» است که از نگاه این گروهها، در نتیجه کشمکشهای سیاسی و جناحی، ضعف حکمرانی و فرسایش نهادی تضعیف شده است. نام بردن ولیعهد سابق در خیابانهای ایران، فراتر از یک گرایش یا علاقه شخصی، حامل سه پیام روشن از سوی معترضان است:
*نوستالژیِ رفاه و ثبات: پس از سقوط کمسابقۀ ارزش ریال در پی آخرین «جراحی اقتصادی» در دیماه ۱۴۰۴ و اوجگیری تورم، دورۀ پهلوی در حافظۀ جمعی جامعه بهتدریج بهعنوان «عصر طلایی اقتصاد» بازخوانی شده است. تکرار نام پهلوی بیش از آنکه بیانگر دلبستگی تاریخی باشد، بازتاب نارضایتی مردم از وضعیت نابسامان معیشتی امروز است.
*خوانش غیرایدئولوژیک از هویت ایرانی: در جهانی که هویتهای ملی بار دیگر در حال برجستهشدن است، خاندان پهلوی برای بخشی از معترضان نماد نوعی «ایرانیت» تلقی میشود؛ هویتی مبتنی بر تاریخ، دولت ـ ملت و باستانگرایی، نه بر آرمانهای فراملی و ایدئولوژیهای جهانگستر.
*سادهسازی آلترناتیو: در فقدان احزاب سیاسی ریشهدار و سازمانیافته در داخل کشور، نام پهلوی به نوعی «برند سیاسی» برای عدهای بدل شده است؛ برندی آشنا که نیازی به توضیح و معرفی ندارد و میتواند به شعاری قابلفهم در فضای خیابان و اعتراض تبدیل شود.
*از این رو، تکنوکراسیِ دوران پهلوی، با وجود تمام ضعفها و کاستیهایش، در گذر زمان در حافظۀ جمعی جامعه بازتعریف و پالایش شده و امروز در تقابل با «حرفدرمانی و رؤیا فروشی» رایج جناحهای سیاسی، بهمثابه یک «جایگزین کارآمد» قد عَلَم کرده است.
*دوقطبیِ سنتی چپ و راست در ایران که سالها درگیر مجادلات بی ثمر و انتزاعی بوده، اکنون جای خود را به ناسیونالیسمی مطالبهمحور داده است؛ ناسیونالیسمی با مطالباتی عینی و ملموس: اقتدار، نظم و رفاه.
* خیزش سیاسی در ایران، شباهت معناداری با موفقیت احزاب راستگرا در اروپا و بازگشت دونالد ترامپ در ایالات متحده دارد. همانگونه که شعار «اول آمریکا» در آمریکا یا احساسات ناسیونالیستی به رهبری ماری لوپن در فرانسه مجال بروز و گسترش یافت، شعارهایی چون «نه غزه، نه لبنان» و تأکید بر بازگشت به گذشته در ایران را نیز میتوان صورتبندی بومیشدۀ همان روند جهانی دانست؛ روندی که بیانگر چرخش از جهانگرایی و ایدئولوژیهای فراملی به سوی «حاکمیت ملی» و تمرکز بر درون مرزهاست. بعبارتی، هدف بازتعریف حدود و ثغور کشور در مناسبات و معادلات جهانی است.
* مهمترین عامل شتاب دهنده به ناسیونالیسم و راستگرایی در ایران شکلگیری این باور فراگیر در میان مردم است که اصولگرایان «نمیخواهند» و اصلاحطلبان «نمیتوانند» تغییری واقعی ایجاد کنند. همین دوگانۀ «نخواستن» و «نتوانستن» جامعه را بهسوی جستوجوی یک نیروی سوم سوق داده است.
*آنچه امروز در فضای ملتهب سال ۱۴۰۴ میبینیم، نه یک رویدادی ناگهانی، بلکه برآیندِ واکنشی انباشته و غریزی از سوی جامعهای است که سالها شاهد نقشآفرینی «شرکای وضع موجود» بوده است؛ جریانهایی که در عمل، منافع و هویت ملی را قربانی رقابتهای جناحی خود کردهاند. این دو جریان که روزگاری مدعی نمایندگی مردم و مطالباتشان بودند: یکی با شعار توسعه سیاسی و دیگری با فریاد عدالتخواهی و پاسداری از ارزشها؛ امروز میراثشان انبوهی از وعدههای عملنشده و فرصتهای تباه شده، گسلهای اجتماعی عظیم، نابرابریهای طبقاتی و ظهور یک قشرِ کوچکِ فربۀ فرادست است و اقتصادی که از هجوم بی امان بحرانها به ستوه آمده است.
از دل همین ویرانههاست که صدایی بلندتر از گذشته شنیده میشود؛ صدایی که نه در چارچوب «چپ» میگنجد و نه ذیل «راست» تعریف میشود: فریاد ناسیونالیسم ایرانی.