اقتصاد موجود توسط اقتصاددان شناخته میشود؛ سازوکارهای آن تحلیل میشود، روابط آن توضیح داده میشود و راههای حفظ، اصلاح یا کارآمدتر کردن آن جستوجو میشود. اما نقطهی آغازین، ورود به این عرصه از مسیر شعور و همان شرافت فیلسوفانه است؛ از جایی که خود دستگاه، موضوع پرسش قرار میگیرد و تعهد به حقیقت در بازنمایی پردایم جدید، حضور دارد.
در اینجا به دنبال «عاقل» نیستیم؛ فیلسوف مورد نیاز است.
عقل، بهعنوان مدل طبیعت که بعدها توسط انسان در قالب مدل فهم و تحت عنوان هوش آموخته میشود، در شناخت شرایط موجودِ رابطهی انسان و اقتصاد تواناست؛ آنچه هست را میبیند، اندازه میگیرد، تحلیل میکند و برای آن راهحل مییابد.
اما پاسخ در جای دیگری آغاز میشود:
چگونه میتوان از هژمونی متافیزیک در اقتصاد رها شد و به سوی عینیت پیش رفت، بیآنکه در جستوجوی راهحل، بار دیگر به پارادایم قدرت و اعمال نیرو پناه ببریم؟ چگونه میتوان مسیر این دگرگونی رابطهی انسان و اقتصاد را از دست و چنگال صاحبان قدرت دور نگه داشت؟
اینجاست که میتوان امید داشت نطفه فساد در مراحل نخست حرکت شکل نگیرد.
فیلسوف باید از جهان متافیزیک به جهان واقع قدم بگذارد؛ شرافتِ پرسش و حقیقتجویی را از مقام اندیشه به مقام عمل برساند. مسئله دیگر صرفاً اندیشیدن نیست؛ اندیشه باید بتواند صورت اجتماعی خویش را بیابد و به سازمانی بدل شود که استقلالش از دولت و ثروت حفظ شده باشد.
تکیهگاه این حرکت، قدرت و ثروت نیست؛ مردماند. نه بهعنوان تودهای برای تبعیت از قدرتها یا ابزار تأمین منافع آنان، بلکه بهعنوان فرد، فردی که میتوانند منافع خویش را تشخیص دهند، دربارهی آن بیندیشند و در همین فرایند، خویشتن را صاحب ارادهی خویش بیابند و از توده بودن راه حیات اجتماعی را در پیش گیرند.
پیش از هر سازمان و پیش از هر واقعه، کسی باید جرئت برخاستن داشته باشد. فیلسوف باید قدم بگذارد. گاه آنست که فیلسوف برخیزد.
نقل از کتاب در حال تولد: دیسکورس مدلسازی اقتصاد جایگزین؛ سوفیا بیغم