یکی از مهمترین چالشهای فضای سیاسی و رسانهای کشور، فقدان تعریف روشن از «پیروزی» و «شکست» است. اگر نتوانیم بهصورت واقعبینانه مشخص کنیم که هدف نهایی از ادامه تنشها چیست و آیا اساساً دستیابی به آن اهداف امکانپذیر است یا نه، ممکن است منابع و فرصتهای ملی را در مسیری هزینه کنیم که دستاوردی متناسب با هزینههای آن نداشته باشد.
در همین راستا، به آنهایی که با شعارهای تند، خود را پیروز مطلق بر آمریکا میدانند، باید یادآور شد که ستیز و رقابت در سیاست بینالملل، مانند دویدن در پیست المپیک نیست که به نفر اول مدال طلا بدهند و داستان تمام شود؛ بلکه هر پیروزی میدانی، تنها زمانی معنا پیدا میکند که بتواند راه را برای نشستن پشت میز مذاکره هموار سازد. به عبارت دیگر، پیروزی در میدان نبرد، کلیدی است که باید قفلِ اتاق دیپلماسی را باز کند؛ اما اگر از این کلید برای ورود به اتاق مذاکره و تبدیل دستاوردهای میدانی به امتیازهای ملموس استفاده نشود، این کلید در نهایت نهتنها درِ هیچ کاخی را نمیگشاید، بلکه زنگزده و بیاستفاده باقی میماند؛ و آنگاه انگار که هیچ دستاوردی کسب نکردهاید.
واقعیت آنست که قدرت کشورها تنها با شاخصهای نظامی سنجیده نمیشود. در جهان امروز، قدرت اقتصادی، توان تولید، کیفیت زیرساختها، سرمایه انسانی، فناوری، سرمایهگذاری و امید اجتماعی، اجزای اصلی اقتدار ملی هستند. هیچ کشوری نمیتواند بدون رشد اقتصادی پایدار، جایگاه منطقهای و بینالمللی خود را حفظ کند. حتی قدرتمندترین بازیگران جهان نیز در نهایت برای تأمین منافع خود از ابزار دیپلماسی، مذاکره و توافق بهره میبرند.
تجربه مذاکرات گذشته، چه موفق و چه ناموفق، نباید به این نتیجهگیری مطلق منجر شود که مذاکره برای همیشه بیفایده است. شرایط بینالمللی، توازن قدرت، بازیگران منطقهای، نیازهای اقتصادی و حتی نسلهای اجتماعی در طول زمان تغییر میکنند. همانگونه که جنگ یک ابزار است، مذاکره نیز ابزاری برای تأمین منافع ملی محسوب میشود. این دو الزاماً در تقابل با یکدیگر نیستند؛ بلکه میتوانند در چارچوب یک راهبرد ملی مکمل یکدیگر باشند.
در عین حال، واقعبینی اقتضاء میکند که محدودیتهای کشور نیز دیده شوند. منابع مالی، ظرفیتهای اقتصادی، توان سرمایهگذاری و فرصتهای رشد و توسعه نامحدود نیستند. سالها تحریم، بیثباتی اقتصادی، فرار سرمایه، کاهش سرمایهگذاری مولد و فرسودگی زیرساختها، هزینههایی بر کشور تحمیل کردهاند که جبران آنها نیازمند زمان، برنامهریزی و آرامش در محیط داخلی و خارجی است.
امروز دغدغۀ اصلی ایران تنها عبور از یک بحران سیاسی یا امنیتی نیست؛ مسئله اصلی، آینده کشور است. میلیونها جوان ایرانی به اشتغال، مسکن، آموزش باکیفیت، فرصتهای اقتصادی و امید به آینده نیاز دارند. تحقق این اهداف بدون جذب سرمایه، انتقال فناوریهای نوین، افزایش تولید، ارتباط مؤثر با اقتصاد جهانی و کاهش هزینههای ناشی از تنشهای مزمن امکانپذیر نخواهد بود.
با این حال، در کنار همه نگرانیها و هشدارها، نباید از یک واقعیت مهم غافل شد؛ ایران هنوز یکی از مستعدترین کشورهای جهان برای تبدیل شدن به یک قدرت اقتصادی بزرگ است. موقعیت ژئوپلیتیک کمنظیر کشور در چهارراه اتصال شرق و غرب و شمال و جنوب، ظرفیتی است که بسیاری از ممالک از آن محروماند. گرچه شاید بتوان مهمترین مزیت ایران را سرمایه انسانی آن دانست. اما در کنار این سرمایه بیبدیل، ایران از عظیمترین ذخایر نفت و گاز جهان نیز بهرهمند است و با داشتن منابع عظیم طبیعی، از ظرفیتهای چشمگیری در حوزههای پتروشیمی، صنایع معدنی، انرژیهای تجدیدپذیر، کشاورزی و گردشگری برخوردار است. کمتر کشوری را میتوان سراغ گرفت که یکجا چنین گسترۀ متنوعی از منابع طبیعی و مزیتهای اقتصادی را در اختیار داشته باشد. ایران با جمعیتی قابل توجه، بازاری گسترده، منابعی سرشار و موقعیتی راهبردی میتواند به قطب انرژی، ترانزیت، تجارت، فناوری و تولید در منطقه بدل شود و در میان اقتصادهای تأثیرگذار جهان جایگاهی درخور و شایسته بیابد. اما تحقق این چشمانداز در گرو ثبات، برنامهریزی بلندمدت، تعامل سازنده با جهان و تمرکز راهبردی بر توسعه اقتصادی است.
به بیان دیگر، این ظرفیتهای عظیم زمانی به ثروت و قدرت پایدار بدل میشوند که کشور از فضای فرساینده تنشهای مداوم فاصله گرفته و توان ملی خود را مصروف بازسازی اقتصادی، توسعه زیرساختها، ارتقای بهرهوری، جذب سرمایه و افزایش رفاه عمومی کند. تاریخ گواهی میدهد کشورها زمانی پیشرفت میکنند که بتوانند میان حفظ عزت و منافع ملی از یک سو و تأمین رفاه و توسعه اقتصادی از سوی دیگر توازن برقرار کنند. هیچ افتخاری بالاتر از آن نیست که یک ملت بتواند در سایه امنیت، ثبات و عقلانیت، زندگی بهتر و آیندهای روشنتر برای فرزندان خود بسازد.
در یک نگاه کلی، ایران امروز علاوه بر برخورداری از توان دفاعی، اهرم ژئوپلیتیکی مهمی چون تنگه هرمز را نیز در اختیار دارد؛ ظرفیتی که میتواند بر معادلات اقتصادی و امنیتی جهان اثرگذار باشد. با این حال، ارزش راهبردی این اهرم بیش از آنکه در تهدید به انسداد آن نهفته باشد، در توانایی ایران برای تبدیل تنگه به یک «کالای امنیتی» و منبعی برای تولید قدرت، ثبات و امتیاز در مناسبات منطقهای و بینالمللی است. تجربه نشان داده است که هر مزیت راهبردی، اگر صرفاً در قالب ابزار فشار تعریف شود، به تدریج با ظهور مسیرهای جایگزین، فناوریهای نو و سازوکارهای مقابلهای، کارآمدی خود را از دست میدهد. از سوی دیگر، اکنون که طرف مقابل عملاً میان «بازدارندگی متعارف» و «بازدارندگی هستهای» تمایز قائل شده و حتی ترامپ بر حق ایران برای برخورداری از توان موشکی تأکید کرده است، شاید زمان آن فرا رسیده باشد که با نگاهی واقعبینانهتر، از ظرفیتهای موجود برای کاهش تنشها و گشودن مسیر توسعه بهره گرفته شود. در غیر این صورت، ممکن است فردا با هزینهها و پیچیدگیهایی مواجه شویم که مدیریت آنها به مراتب دشوارتر از امروز خواهد بود. فرصت توسعه، همچون بسیاری از فرصتهای تاریخی، دائمی نیست؛ ملتها زمانی کامیاب میشوند که پیش از بسته شدن پنجره فرصت، واقعیتهای پیرامون خود را دریابند و برای آینده تصمیم بگیرند.
حاصل سخن آنکه، قدرت پایدار بیش از هر چیز بر بنیان «خِرَد جمعی و اراده ملی» استوار است. تمدنها زمانی رو به افول میگذارند که «انتقام» بر «تدبیر» چیره شود و کینه جای خِرَد را بگیرد. مذاکره یا صلح با دشمن نه به معنای چشمپوشی از خطاهای اوست و نه فراموش کردن گذشته؛ بلکه نشانه درک این حقیقت است که ایران از هر فردی بزرگتر، از هر دولتی ماندگارتر و از هر زخمی پایدارتر است. آینده این سرزمین نه در تداوم بحران، بلکه در توانایی آن برای ساختن، آبادانی، پیشرفت و امید آفریدن رقم میخورد. از این رو، مهمترین رسالت نسل امروز آن است که با دوراندیشی و انتخابهای سنجیده، مسیر شکوفایی کشور را برای دهههای پیشرو هموار سازد.