در سوی دیگر، اصلاحطلبانی که زمانی تکیهگاه اصلی طبقه متوسط بودند، بهتدریج به توجیه گران وضع موجود بدل شدند. آنها با عقبنشینی از مطالبات طبقه حامیشان و ترجیح بقای خود در ساختار قدرت، بازی فرساینده «بد و بدتر» را به بنبست کشاندند.
ماحصل این همزیستی نانوشته، چیزی جز فرسایش و نابودی اعتماد عمومی - بهعنوان مهمترین سرمایه ملی - نبود. امروز باید پذیرفت که هر دو جریان ظرفیت کارکردی خود را به پایان رساندهاند: یکی در چنبرۀ تصلب، انحصار و انسداد، و دیگری در بند انفعال، رانت و میانهبازی. جامعه اکنون این دو را نه رقیب، بلکه دو لبه یک قیچی میبیند؛ قیچیای که حاصل کارش تداوم وضع موجود و بریدن ریشههای امید بوده است. از همین روست که در فضای پرتنش کنونی، دیگر کمتر کسی برای این «دوقلوها» تَره خُرد میکند.
در چنین فضایی، گرایش نسل جوان به «راست ملیگرا» را باید واکنشی طبیعی در عصر استارلینک و آشوب اطلاعاتی دانست. ناسیونالیسم ایرانیِ امروز نه صرفاً یک انتخاب سیاسی، بلکه یک پناهگاه برای نسلی است که نه خاطرهای از انقلاب 1357 و نه تجربهای زیسته از جنگ 8 ساله دارد. موتور محرک این چرخش، دلزدگی عمیق از سیاستهای داخلی و «فراملی» است؛ نسلی که بهتدریج به این جمعبندی رسیده که نه «آرمانهای جهانی» و نه «وعدههای دموکراسی صوری» توان تأمین نان، امنیت و آینده آنها را ندارند. این نسل، برخلاف نسلهای پیشین، کمتر اسیر کینههای تاریخی همچون کودتای مرداد 1332 است و بیش از هر چیز به دنبال «نتیجه» و یک «زندگی نرمال» میگردد. برای آنها، ناسیونالیسم یک بحث نظری صِرف نیست؛ بلکه ابزاری است برای بازگشت به جهانی که در آن «ایرانی بودن» نه یک مانع، بلکه یک اعتبار و امتیاز تلقی شود. نسل کنونی خواهان حکومتی است متمرکز بر «توسعه متوازن ایران». از این منظر، جامعه ایران در آستانه یک «انتقال پارادایم» قرار گرفته است؛ عبور از پرسشِ تکراری «چگونه اصلاح کنیم؟» و ورود به این سؤال بنیادین که «بعد از این چه خواهد شد؟». این تغییر زاویه نگاه، نشانه پایان عصر اصلاحات سنتی و آغاز دورهای از «تحولات بنیادین» است؛ تحولاتی که یا از درون و توسط حاکمیت هدایت خواهد شد، یا موج ناسیونالیسم ایرانی چون طوفانی از فراز آن عبور خواهد کرد.
حاصل سخن اینکه، چشم انداز کنونی سیاست در ایران نشان میدهد اصلاحطلبان با پایگاهی فروریخته و اصولگرایان گرفتار بحران کارآمدی، هر دو در اذهان عمومی عملاً به حاشیه سپهر سیاست رانده شدهاند. زخمی که دو جریان بر پیکرۀ این مُلک نشاندند و به حساب کلیت ساختار سیاسی نوشته شد، امروز زمینه را برای ظهور و تقویت راستگرایی ملیگرا فراهم ساخته است؛ جریانی که بر «شایسته سالاری»، «مدیریت خردمندانه» و «شکوفایی اقتصادی» تأکید داشته و برخلاف نمونههای جهانی، به «ادغام هوشمند در جامعه جهانی» باور دارد. بنابراین، برای این نسل ناسیونالیسم یک تعصبِ کور نیست؛ بلکه پاسخی است از سوی نسلی که معتقد است دههها «بیوطنی» را در خاک وطن تجربه کرده است.
با این همه، این ملی گرایی نوظهور با ضعفها و کمبودهای جدی روبهروست: بزرگترین چالش آن چشم امید داشتن به قدرتهای بیگانه و نداشتن ساختار تشکیلاتی منسجم و برنامۀ عملیاتی است. ناسیونالیسم ایرانی اگر قرار است به نیرویی مؤثر و همسو با تحولات جهانی بدل شود، ناگزیر است از مرحلۀ «نفی وضع موجود» عبور کند و به مرحلۀ «ارائه جایگزین» برسد. ارائه برنامهای که بتواند فراتر از شعار، پیچیدگیهای جامعهای چندقومی، اقتصادی فرسوده، روابط خارجی پرتنش و همسایگانی که تابِ موفقیت ایران را ندارند، مدیریت کند.
باید منتظر ماند و دید که این جریان میتواند فراتر از شعارهای خیابانی و نوستالژیهای گذشته، یک «برنامه عملیاتی» برای اداره کشور ارائه دهد یا در نهایت به بن بست دیگری خواهد انجامید. یک نکته اما روشن است: دوران «سیاست جناحی» به پایان رسیده و زمان «سیاست ملی» فرا رسیده است؛ سیاستی که معیار آن نه وفاداری به یک جناح، بلکه توان بازسازی خانهای است به نام «ایران».