مکاتبه «جی دی ونس» با محسن رضایی در حالی انجام شده که همزمان با افزایش تهدیدهای نظامی دونالد ترامپ علیه ایران، تلاشهای دیپلماتیک برای جلوگیری از دور جدید درگیریها نیز ادامه دارد.
نامه «جی دی ونس» از نگاه آمریکا تلاشی برای ایجاد چارچوبی جهت مذاکره مستقیم با محوریت پرونده هستهای است، اما ایران بر اجرای شروط هفتگانه اصرار دارد.
اهمیت این نامه علاوه بر جایگاه فرستنده و مخاطب آن، به محتوای احتمالی و چارچوبی بازمیگردد که ظاهراً برای ازسرگیری مذاکرات میان دو کشور پیشنهاد شده است. هدف واشنگتن از ارسال نامه ونس، سنجش امکان دستیابی به تفاهمی بود که بتواند مانع صدور دستور حمله نظامی جدید ترامپ علیه ایران شود. در مقابل تهران بر اجرای شروط هفتگانه خود اصرار دارد و هر موضعی خارج از این چارچوب را نمیپذیرد.
دست رد به نامه ونس قابل تفسیر است.
نخست آنکه سطح لحن، گفتار و رتوریک مقامات آمریکا در خطاب به تهران در قیاس با گذشته تفاوت معنا داری دارد و از ادبیات تهدید و ارعاب و دیپلماسی اجبار و تقاعد فاصله گرفته است. با توجه به تغییر لحن و رتوریک که در نامه ونس بازتاب و انعکاس یافته است، این نکته در خور توجه است که اگر مقامات تراز اول آمریکا صرفاً با تغییر لحن وارد عمل شوند، بدون آنکه تغییر ملموسی در سیاستهای ساختاری یا رفع تهدیدهای امنیتی موجود ایجاد کنند، از دیدگاه تصمیمگیران در تهران، این اقدامات تنها در سطح «دیپلماسی نمایشی» باقی میماند. دیپلماسی نمایشی تلاشی موقتی برای مدیریت بحران و جلوگیری از تزاید و تنش خواهد بود. تلاشی که به جوهره منافع طرفین بی توجه است.
اما در این سوی ماجرا واکنش مقامات ایرانی مبنی بر عدم نیاز به مذاکره، نشاندهنده اعتماد به «بازدارندگی » و تکیه بر وضعیت موجود است. در واقع تهران با این موضع پیام میدهد که اگر تغییر در نگرش آمریکا از سطح «لحن» به سطح «عملکرد و سیاستهای بازدارنده» ارتقا نیابد، انگیزهای برای ورود به فرایند گفتوگو و مذاکره وجود ندارد و نخواهد داشت.
این رویکرد تلاشی است برای جلوگیری از وقوع نوعی «تله دیپلماتیک» که در آن مذاکره بدون تضمینهای عملی منجر به تضعیف موقعیت استراتژیک طرف مقابل شود.
باید توجه داشت که در نظام بینالملل «ابهام استراتژیک» میتواند به دو سمت سوق داده شود. یا اینکه منجر به پیشگیری از درگیری ناخواسته میشود و یا با ایجاد سوء تفاهم به تشدید بحران و تنش فزاینده میانجامد.
نامه ونس میتواند گامی برای کاوش در مسیرهای جایگزین باشد، اما تا زمانی که این پیامها با تغییر در پارادایمهای امنیتی و کاهش فشارهای ساختاری همراه نشود، با سدی از بیاعتمادی روبهرو خواهد بود.
در نهایت آنچه در شرایط جدید تعیینکننده خواهد بود، عبور از مرحله «دیپلماسیِ پیاممحور» و ورود به مرحله «دیپلماسیِ تضمینمحور» است.
تا زمانی که موازنه قدرت میان دو طرف بر پایه «ترس از تقابل» استوار باشد، پیامهای صلحطلبانه تنها به عنوان ابزاری برای مدیریت تنش عمل خواهند کرد، نه ابزاری برای حل ریشهای بحران.
خوانشی بر سابقه کنشها و الگوهای رفتاری کاخ سفید و مقامات واشنگتن در مواجهه با ایران نشان میدهند که واشنگتن پیشتر از الگوی «دیپلماسیِ همزمان با تهدید» برای پیشبرد اهداف خود استفاده کرده است. یعنی همان رویکردی که در بحرانهای پیشین مانند جنگهای ۱۲ و ۴۰ روزه مشاهده شد. یعنی جایی که پیامهای دیپلماتیک تنها پوششی برای ایجاد فرصت جهت حملات نظامی و شکست در میز مذاکره بود.
تهران اکنون در مواجهه با نامه ونس در یک دوراهی استراتژیک قرار دارد. به این معنا که آیا باید با رویکردی واقعگرایانه این پیام را صرفاً یک «راهبرد فریب» برای تضعیف موقعیت دفاعی و زمینهسازی برای جنگی گستردهتر قلمداد کند یا با اعتماد به این تغییر لحن، وارد مسیری شود که میتواند به مدیریت تنش منجر گردد؟ آنچه در مسیر جدید تعیینکننده خواهد بود، توانایی تهران در تشخیص مرز میان تغییر واقعی در پارادایم امنیتی آمریکا و تکنیکهای کلاسیکِ فریب برای تغییر موازنه قدرت است. تهران باید با نیت خوانی از پیام ونس به گونهای عمل کند که پیام او به مثابه پلان فریب موجب حمله به ایران در میانه مذاکرات نگردد.