در یک سوی این طیف، اقلیتی تندرو و انقلابیمسلک قرار دارند که صدای جنگ و انتقام را بلند میکنند. در این طیف، «حمایت از نظام و حکومت» برای برخی، دیگر نه یک باور قلبی، بلکه «دستاویزی برای اعمال قدرت» شده است. در این سایه، رفتارهای ناهنجار و تحکمی تحت پوششِ دین و انقلاب چنان رخنه کرده که اکثریت جامعه را دچار انزجار نموده است.
وقتی «تندروی» به بلیطی برای کسب امتیاز تبدیل شود، نهتنها وجهه حکومت آسیب میبیند، بلکه عدالت اجتماعی در برابر قدرتطلبان ماسکزده قربانی میشود. در میانهی این تضاد، خانوادههای معمولی و صبوری قرار دارند که در سکوت، مطالبات خود را دنبال میکنند. آنها خواهان تغییرند، اما در «سایه» پیش میروند. این طیف، لایهی خاکستری جامعه است که میان ترس از تندروها و امید به تغییر گیر کرده است. این لایهی خاکستری، همسو با اکثریت است، اما صدایش در هیاهوی دو طیف دیگر گم شده است؛ مردمی که میخواهند زندگی کنند، اما میبینند که فضای گفتوگو جای خود را به فضای تقابل داده است.
و در سوی دیگر، طیفی تشنهی تغییر ایستادهاند؛ کسانی که آزادی بیان، آزادی در انتخاب (از جمله حجاب) و تحقق رؤیای «ایرانی توسعهیافته و مردمی ثروتمند» را حق طبیعی خود میدانند. این گروه، چشمانداز ایران را در آینه کشورهای پیشرفته میبینند و هرگونه محدودیت را سدی در برابر رشد ملی میپندارند.
پیامد این فرافکنی و سهدستگی چیست؟ این گسست، «سرمایهی انسانی» را میبلعد. آسیبهای روانی این وضعیت در نسل جوان و کودکان متبلور است؛ نسلی که در محیطی رشد میکند که در آن معنای هموطن و اشتراک منافع، امید و آینده، با فردی متفاوت، بلکه شاید با دشمن یا غریبهای تعریف شود.
وقتی کودکان شاهد این تقابلها باشند، اعتماد به جامعه از بین میرود و جای آن را ترس، اضطراب و احساس بیگانگی میگیرد. این وضعیت، استراتژی دشمنان ماست. دشمن نه با بمب و تهدید، بلکه با تغذیه از شکافهای داخلی، ما را به سوی فروپاشی میبرد. هرچه فاصله میان این سه طیف عمیقتر شود، ایران از مسیر توسعه دورتر میگردد؛ زیرا توسعه بدون «همبستگی اجتماعی» محال است.
هیچ کشوری در تاریخ، در حالی که جامعهاش به سه قطب متضاد تقسیم شده باشد، نتوانسته است جهشی اقتصادی یا اجتماعی داشته باشد.
سخن آخر؛ اگر امروز به جای برچسب زدن، به جستوجوی نقاط مشترک روی نیاوریم، میراث ما برای نسل آینده، سرزمینی است که در آن مردم در یک شهر زندگی میکنند، اما در سه دنیای متفاوت نفس میکشند. نجات ایران در گروی عبور از این سهدستگی و رسیدن به حکمرانی پذیرنده است؛ حکمرانیای که بتواند تندروی را مهار، صدای سکوتکردگان را بشنود و آزادیهای مشروع را به رسمیت بشناسد تا دوباره ملت را از میان طیفها بیرون بکشد. امیدآفرینی تنها میراثی است که به نسلی که در سایه رشد کرده است، یاد میدهد که چگونه خورشید را خلق کند.