متن کامل خاطرات حسن روحانی را در ادامه میخوانید:
بسم الله الرحمن الرحیم
این ایام روزهای مهم تاریخی ایران است که مردم بزرگوار و عزیز ما در سوگ رهبر شهیدشان نشستهاند و آماده تشییعی تاریخی هستند. روزهای بسیار سختی را مردم ما پشت سر گذاشتند؛ ضمن ایثار و فداکاری و ایستادگی استثناییِ ملت ایران در این جنگ تحمیلی سومِ چهل روزه که آمریکا، اسرائیل و برخی از کشورهای غربی و عربی آتش آن را شعلهور ساختند و مردم عزیزمان را به خاک و خون کشیدند.
اولین دیدار
من اگر بخواهم روایتی داشته باشم از خاطرات خودم با رهبر شهید میتوانم از اینجا شروع کنم که اولین آشنایی و دیدار من با ایشان مربوط به سال ۱۳۴۱ است؛ که روزی با یکی از دوستان در مدرسهٔ حجتیه بودیم و ایشان، سید جوان خوشقامتی را به من نشان داد و گفت شما ایشان را میشناسید؟ گفتم نه، گفت ایشان همان آقاسیدعلی آقا است. مقصودش همان آیتالله خامنهای بود و من این اولین بار بود که ایشان را از نزدیک میدیدم. البته آن دوستِ ما چون با ایشان آشنا بود، سلام و احوالپرسی کرد و من هم خدمتشان سلام کردم که آن زمان طلبه ۱۴ ساله بودم.
اما آشنایی اصلی من با ایشان مربوط میشود به سال ۱۳۴۷، زمانی که من در آن سال سه ماه تابستان را تصمیم گرفته بودم که در مشهد باشم. از درس بعضی از بزرگان از جمله آیتالله میلانی هم استفاده کردم (آن زمان من شاگرد آیتالله محقق داماد در قم بودم) در آن سفر من تصمیم گرفتم که خدمت آیتالله خامنهای برسم. اولین جلسهای هم که رفتم به منزلشان برای دیدار ایشان، با دوستم آقای سیدرضا اکرمی بود که ایشان هم آن ایام در مشهد بود. ما با هم رفتیم منزل آیتالله خامنهای که دیدار بسیار خوب و دلنشینی بود و از نکاتی که فرمودند بهره بردیم. البته عمدتاً راجع به انقلاب و جوّ مبارزاتی آن زمان بود. از آن تاریخ به بعد من هر زمانی که به مشهد مشرف شدم که معمولاً سالی یک بار میرفتم، حتماً خدمت ایشان میرسیدم و معمولاً میرفتم منزلشان و با ایشان دیدار میکردم.
در سال ۵۲ که من حدود یک سال دورهٔ خدمت سربازیام را در استان خراسان گذراندم؛ از همان روزهای اولی که من رفته بودم مشهد که با لباس نظامی هم بودم و افسر وظیفه بودم، غروب بود با یکی از دوستان رفتیم به مسجد گوهرشاد و در گعده علما شرکت کردیم. اتفاقاً آن روز آیتالله فاضل لنکرانی هم در آنجا با جمعی از فضلا نشسته بودند و گعدهای داشتند و ما رفتیم در جمع آنها شرکت کردیم. لحظه اول، ایشان من را نشناخت ولی بعد از اینکه من سلام و احوالپرسی کردم، از تُن صدایم تشخیص داد، گفت عجب شما هستید! گفتم بله، دوره خدمت وظیفه را میگذرانم. یادم هست در آن جلسه چه بحثهایی مطرح بود، از جمله بحثی فقهی و قرآنی مورد بحث بود.
آن شب، بعد از نماز مغرب و عشاء من رفتم درِ خانه آیتالله خامنهای در زدم، پیرمردی آمد در را باز کرد و تا من را دید گفت آمدند آقا را ببرند. گفتم نه، نگران نباشید من از دوستان آقا هستم، آمدم تا آقا را ببینم. در را باز کرد و رفتم داخل آقا را دیدم، احوالپرسی کردم، ایشان بلافاصله به من گفت چرا شما با این لباس آمدی، برای شما دردسر میشود و ممکن است شما را دستگیر کنند. گفتم من چون امروز به مشهد آمدم، خواستم چند دقیقهای شما را ببینم و بروم. این اولین دیدار من با ایشان در سال ۵۲ بود، که البته من آن سال به کرّات خدمت ایشان رسیدم. حتی ایشان که در یکی از شهرستانهای استان خراسان (نیشابور) بعضی از شبهای جمعه برای سخنرانی میرفت، وقتی دید من در آن ایام در آنجا هستم، به آن جمع فرمودند که از این به بعد به جای من فلانی میآید برای سخنرانی و لذا من میرفتم برای سخنرانی در آن جمع.
از سال ۵۳ به بعد هم که من بیشتر منبر میرفتم و سخنرانی داشتم. تقریباً ایشان میدانست من در چه شهرستانی یا کدام مسجد منبر میروم و راجع به چه موضوعی بحث میکنم. من هم دنبال میکردم که ایشان راجع به چه موضوعاتی بحث و سخنرانی دارد. اتفاقاً برخی از موضوعات مشترک شده بود عملاً؛ بدون اینکه ما با هم هماهنگ کرده باشیم. مثلاً آقا راجع به موضوع امامت بحث میکردند که مجموعه بحثهای ایشان در این موضوع هم بعداً به صورت یک کتاب چاپ شده است. من هم راجع به موضوع امامت سخنرانی میکردم که بخشی از بحثهای من هم به صورت کتاب چاپ شده است؛ البته آنچه چاپ شده، مربوط به سخنرانیهایی من در سالهای ۱۳۶۵ در اصفهان است به نام «مقدمهای بر تاریخ امامان شیعه»، ولی در شهرستانهای دیگر هم راجع به این موضوع بحث داشتم مثل یزد و رفسنجان. آقا هم در شهرهای مختلف سخنرانی میکردند، از جمله رفسنجان. مثلاً یک سالی که من رفته بودم آنجا، ایشان دو دهه قبل در آنجا سخنرانی داشتند. دعوتکننده ما مرحوم حاج شیخ عباس پورمحمدی بود که هم میزبان ایشان بود و هم میزبان من بود.
هر وقت من در مشهد خدمت ایشان میرسیدم، از من میپرسیدند که کجا سخنرانی میکنم و راجع به چه موضوعی. من هم همواره دنبال میکردم، سخنرانیها و درسهای ایشان را.
دوران مبارزه
آیتالله خامنهای از ابتدای مبارزات نهضت اسلامی در سال ۴۱، همیشه در متن نهضت بودند. در ایام ریاستجمهوری که من دوشنبهها خدمت ایشان میرسیدم و استفاده میکردم، مفصل صحبت میکردند راجع به مبارزات خودشان. در یک ماه رمضان هم که من خدمت ایشان رسیدم در ایام ریاستجمهوری، ایشان به من فرمود من سه ماه رمضان در زندان بودم. تعریف کرد که بر او چه گذشت، افطار و سحری و افرادی که با او در زندان بودند. شخصیتی بود که در دوران مبارزه هم زندان دید و هم تبعید شد. علاوه بر اینکه ایشان یک خطیب توانا، یک محقق و اندیشمند، یک نویسنده خوشقلم و یک مدرس عالیمقام در حوزه علمیه مشهد بود. من خودم یک روز که میخواستم با ایشان ملاقات کنم، ایشان در یک مسجدی تدریس میکرد، من رفتم نشستم. در همان ایام خدمت سربازیام بود. میخواستم بعد از درس با ایشان دیدار کنم. ایشان برای جمعی مکاسب محرّمه درس میگفتند در همان سال ۵۲.
علاوه بر این صاحبنظر در تفسیر، تاریخ، ادبیات و فرهنگ اسلامی بودند و یک اندیشمند و متفکر اسلامی که مسائل دینی را به صورت عمیق میفهمیدند و تبیین میکردند.
البته شخصیتهای بزرگی داشتیم در آن دوران که در این مسیر بودند و محقق عالیمقام بودند، مثل شهید آیتالله مطهری که شخصیت بسیار برجسته و صاحبنظری کمنظیر بود و بین آقا و آیتالله مطهری هم ارتباطات نزدیکی بود. اتفاقاً در ایامی که خدمت آقا میرسیدم در دوره ریاستجمهوری، داستانهایی هم داشت با شهید مطهری و بحثهایی که با هم داشتند که آنها را برایم نقل کردند.
در مجموع این رابطه ما تا سال ۵۷ ادامه داشت. یعنی به طور مستمر از سال ۴۷ تا ۵۷ و پیروزی انقلاب همواره با هم ارتباط نزدیک داشتیم و من همیشه از نظرات و بحثهای ایشان و جلساتی که خدمت ایشان بودم بهره میبردم. ایشان هم به من لطف و محبت داشت و اجازه میدادند که همیشه با هم خیلی آزاد و صریح بحث کنیم. اگر نظری هم داشتم که با نظر ایشان متفاوت بود تحمل میکردند.
در این ایام یعنی از سال ۴۷ تا سال ۵۷، در این ده، یازده سالی که من خدمت آیتالله خامنهای میرسیدم عمدتاً در مشهد بود که همیشه هم از نظراتشان استفاده میکردم. مثلاً یادم هست در سال ۴۸ یا ۴۹ که خدمت ایشان رفتم یک بحث مفصلی با ایشان راجع به مرحوم دکتر شریعتی داشتیم. چون آن زمان اختلاف نظرهایی نسبت به ایشان بود که در مجموع احساس کردم ایشان به مرحوم شریعتی علاقهمند است. حتی ایشان در یک جلسهای در همان سالها به من فرمود که وقتی «سیمای محمد» اثر دکتر شریعتی را خواندم، آنچنان مشعوف شدم که رفتم منزل پدر دکتر شریعتی و به ایشان تبریک گفتم. مثلاً در یک جلسه دیگر در سال ۵۳ به مناسبتی ایشان به کتاب «بینوایان» اشاره کرد و به من گفت که این کتاب را خواندهاید؟ گفتم نه، خیلی تعجب کرد و گفت چطور نخواندید؟ و توصیه کرد که این کتاب را بخوانم. آن زمان ایشان به من فرمود من ۳ بار بینوایان را از اول تا آخر خواندهام.
آیتالله خامنهای هم مورد علاقه طلاب جوانِ انقلابی بود و هم مورد علاقه دانشجویان انقلابی و هم مورد علاقه همه افرادی بود که در انقلاب نقش داشتند به عنوان افسران فداکار انقلاب که زیر سایه فرماندهی امام بودند و آیتالله خامنهای هم چنین بود. با امثال آیتالله طالقانی، شریعتی، شهید مطهری، شهید بهشتی و دکتر باهنر در تماس بود. با آقای هاشمی که خیلی رفاقت نزدیک و صمیمانهای داشتند.
در این جلساتی که خدمت ایشان میرسیدیم به طور طبیعی راجع به همه این دوستان صحبت میشد. حتی بحثهایی که با آنها داشتند که برای من ملاقات با ایشان بسیار شیرین بود.
در مشهد منزلشان که وارد میشدیم پله میخورد میرفت بالا یک اتاقی بود که حالت بیرونی داشت، در کنار ایشان سماوری بود که پذیرایی میکردند، خیلی صمیمانه و متواضعانه. مصاحبت با ایشان خیلی لذتبخش مفید بود.
ایشان در واقع یک متفکر اسلامی بود که در ابعاد مختلف فرهنگ اسلامی تسلط داشتند، بویژه تفسیر قرآن، تاریخ امامان شیعه، کلام جدید، آشنایی عمیق به نهجالبلاغه. ایشان پنجشنبهها یک درس نهجالبلاغه در مسجد امام حسن(ع) مشهد داشتند برای جوانان که دانشجویان و طلاب جوان زیادی شرکت میکردند. علاوه بر فقه و اصول که به طور طبیعی تخصص ایشان بود. یک جلسات درس ویژهای هم ایشان برای طلاب جوان انقلابی در مشهد داشتند که من با برخی از آنها هم آشنا بودم و رفاقت داشتم.
همکاری در ارتش
اما بعد از پیروزی انقلاب، باز هم این رابطهٔ صمیمی حفظ شد. بعد از پیروزی انقلاب من اولین قولی که داده بودم این بود که بیشتر فرصت و وقتم را برای حزب جمهوری اسلامی ایران بگذارم که به شهید بهشتی وعده داده بودم. در ایام عید که آیتالله خامنهای سفری داشت، احتمالاً به منطقه سیستان و بلوچستان، وقتی برگشته بود، من رفتم خدمت ایشان. به من فرمودند شما چه کار میکنید الان؟ گفتم که بناست در حزب فعالیت کنم. ایشان به من فرمود که نه، شما بیایید در ارتش به من کمک کنید. من رفتم در ارتش و میخواهم ارتش را سامان بدهم، و چون شما آشنایی با ارتش دارید و قبلاً در ارتش بودهاید، اشاره کرد به همان دورانی که افسر وظیفه بودم، گفت به هرحال شما با ارتش آشنا هستید که بیایید آنجا. گفتم باشد. من فردا رفتم خدمت دکتر بهشتی و به ایشان گفتم که آقای خامنهای نظرشان این است که من بروم در ارتش کمک کنم. ایشان به من گفت نظر شما چیست؟ گفتم من فکر میکنم آنجا بتوانم بیشتر خدمت کنم، گفت بسیار خب، بروید آنجا.
من از فروردین سال ۵۸، رفتم ستاد مشترک ارتش برای کمک به ایشان. آقا کمیتهای داشت از نظامیها که افسران ارتش بودند که بیشتر برای ساماندهی ارتش از لحاظ اینکه چه کسانی بمانند و چه کسانی باید تصفیه یا بازنشسته یا اخراج شوند، تصمیم میگرفتند. ولی کار ما عمدتاً برای تحولات فکری و ایدئولوژیکی و سیاسی ارتش بود. و لذا من از همان ابتدا دو جلسه هفتگی داشتم در همان ستاد مشترک برای افسرانِ بخشهای مختلف ارتش، که حتی از شهرستانها هم میآمدند که در واقع یک کلاس دینی و سیاسی بود؛ راجع به عقاید، تفسیر قرآن، تاریخ اسلام و سایر معارف و مسائل اسلامی.
اساساً در سال ۵۸، ارتش، مشکلات فراوانی داشت. یکی اینکه عده زیادی از افسران تصفیه شده بودند. اکثر افرادی که درجه تیمساری داشتند، بازنشسته شده یا اخراج شده بودند. تعداد خیلی کمی از افسران رده بالا باقی مانده بودند. البته تعدادی از افسرانی که قبل از انقلاب از ارتش اخراج شده بودند به ارتش برگردانده شده بودند. تغییرات هم در رده مسئولین ارتش زیاد بود، مثلاً در همان ایامی که من در سال ۵۸ در ستاد مشترک ارتش بودم، سه نفر رئیس ستاد مشترک ارتش شدند. اوایل سال، تیمسار فربد بود، بعد تیمسار شاکر آمد، بعد در اواخر سال، تیمسار شادمهر آمد. یعنی در یک سال سه نفر در سمت رئیس ستاد مشترک ارتش بودند.
فعالیت ما عمدتاً فرهنگی و سیاسی بود. مثلاً یک مجلهای در ارتش بود که به «مجله صف» تغییر نام داده شده بود. در این مجله صف من هم گاهی مقاله داشتم. اگر به مجلات سال ۵۸ صف نگاه کنید، من یک سری مقالات دارم.
از طرفی انجمنهای اسلامی خودجوش در ارتش تشکیل شده بود. در نیروی هوایی، هوانیروز، نیروی زمینی حتی در نیروی دریایی که سامان دادن و هدایت آنها مهم بود. با توجه به اینکه منافقین و گروههای چپ خیلی تلاش میکردند که در آنها و در کل ارتش نفوذ کنند. این یک مشکل جدی شده بود که با آن مواجه بودیم. در سال ۵۸ تحصنها عمدتاً در ارتش توسط همین گروهکها طراحی میشد و من برای شکستن همه تحصنها مسئول بودم. لذا در همه پایگاهها و پادگانها که تحصن میشد من میرفتم برای شکستن تحصنها. والبته همیشه هم با آیتالله خامنهای در تماس بودم و نظر ایشان را میگرفتم.
مثلاً در تحصن پایگاه هوایی اصفهان من دو بار رفتم برای شکستن تحصن. در هوانیروز کرمانشاه من رفتم برای شکستن تحصن. در پایگاه هوایی تبریز من رفتم برای شکستن تحصن. در تهران کلاه سبزها و تیپ نوهد، من رفتم برای شکستن تحصن. داستانهایی هم در شکستن این تحصن داشتیم که سر جای خودش و در فرصت مناسب میشود به تفصیل توضیح داد.
به غیر از رابطهای که با آیتالله خامنهای برای ساماندهی ارتش داشتم که خب مهم هم بود و مورد تأکید امام هم بود که میبایست ارتش ساماندهی و احیا میشد و جان میگرفت تا بتواند بار مسئولیت سنگین آن مقطع را به دوش بگیرد، علاوه بر آن ما یک جلسات هفتگی هم داشتیم. از خرداد ۵۸ این جلسات هفتگی تشکیل شد. این جلسه معمولاً سهشنبه شبها بود و در منزل اعضا گردش میکرد. این جلسه بعد از نماز مغرب و عشاء تشکیل میشد تا آخر شب و با صرف شام پایان مییافت. جلسه معمولاً دو تا سه ساعت طول میکشید. در این جلسه آیتالله بهشتی، آیتالله خامنهای، آیتالله هاشمی رفسنجانی، گاهی آقای باهنر هم بودند. البته آقای ناطق، اینجانب و برخی دوستان دیگر هم بودند. مجموعاً حدود ۱۲–۱۰ نفر بودیم، این جلسات تقریباً هر هفته تشکیل میشد.
جلسات در منازل تشکیل میشد، مثلاً دو جلسه از این جلسات در منزل ما بود. در منزل دوستان دیگر بود و گردش میکرد. مثلاً یک نوبت در منزل آقای رستگاری بود که راجع به بحث شاخه روحانیت در حزب بحث شد. یکی از این جلسات در منزل آقای شهیدی بود و آن عکس سه نفره آیتالله بهشتی، آیتالله خامنهای و آقای هاشمی که پشت سرشان پرده کرکره سبز رنگ هست مربوط به همین جلسه و در منزل آقای شهیدی است که در پایان جلسه این عکس گرفته شده است. مقصود اینکه آن جلسه، جلسه مهمی بود که راجع به مسائل سیاسی و اجتماعی آن مقطع جامعه ایران و البته گاهی بخشی از بحث هم راجع به حزب جمهوری اسلامی بود. مسائل مهم آن سال از انتخابات خبرگان قانون اساسی تا انتخابات ریاستجمهوری و مجلس شورای اسلامی در آن جلسه مطرح میشد.
ضمناً در جلسات روحانیت مبارز هم خدمت ایشان بودیم. چون آیتالله خامنهای معمولاً در جلسات شورای مرکزی روحانیت مبارز شرکت میکرد، من هم همیشه شرکت میکردم. ما هر دو عضو شورای مرکزی روحانیت مبارز بودیم. البته آیتالله خامنهای در سال ۵۶ و ۵۷ در مشهد بودند، ولی بعد از انقلاب که به تهران آمدند، همیشه در جلسات روحانیت مبارز تهران شرکت میکردند. البته مسئولیتهای دیگر هم ایشان داشتند عضو شورای انقلاب بودند و سایر مسئولیتها که در آن ایام بر دوش داشتند.
در سال ۵۸ که من به حج مشرف شده بودم، آیتالله خامنهای و آیتالله هاشمی هم با آخرین پرواز آمدند و در مکه در منطقه شیشه در ساختمانی که مربوط به ستاد حج بود، خدمت آنها رسیدم که آن وقت وزیر ارشاد آقای میناچی بود. شب هفتم ذیحجه بود که رفتیم به دیدن آنها و به ایشان گزارش دادیم راجع به برنامه تظاهراتی که در مکه به پا کرده بودیم و تظاهراتی که بنا بود در منا در روزهای آینده برپا کنیم.
ماجرای تسخیر سفارت آمریکا هم در همان ایامی اتفاق افتاد که آقا و آقای هاشمی در مکه بودند و در سفر حج و قاعدتاً از آن بیخبر بودند. بعد از طریق رادیو مطلع شدیم.
بعداز سفر حج در جلسات متعددی من خدمت ایشان رسیدم راجع به مسائل مختلف منجمله مسئله گروگانها و اینکه باید چه کار کنیم و به چه نحو باید حل بشود. البته در این زمینه عمدتاً من با شهید بهشتی صحبتهای مفصلتری داشتم. بعد ایشان امام جمعه تهران شدند و مسئولیت جدید دیگری بر دوش ایشان آمد.
حضور در مجلس
سال ۵۹ ما وارد مجلس شورای اسلامی شدیم. در مجلس، هم ایشان و هم من، درخواست عضویت در کمیسیون دفاع دادیم. آیتالله خامنهای، دکتر چمران، آقای محلاتی، آقای بجنوردی، آقای حقانی و عدهای دیگر از دوستان درخواست کرده بودند که همه عضو کمیسیون دفاع شدیم. آیتالله خامنهای شدند رئیس کمیسیون دفاع و شهید چمران شدند نایب رئیس اول کمیسیون، من هم درخواستم مخبری کمیسیون داشتم، که شدم سخنگوی کمیسیون. بنابراین در کمیسیون دفاع هم خدمت ایشان بودیم و استفاده میکردیم.
در آن ایامی که کمیسیون دفاع بودیم، معمولاً بعد از نماز و ناهار میآمدیم در محل کمیسیون، نیم ساعتی استراحت میکردیم. گپ و گفتوگو داشتیم و چرتی میزدیم، چون کمیسیون دفاع ساعت ۲ بعدازظهر تشکیل میشد. چند نوبت هم ما ناهار رفتیم با هم خانه برخی از نمایندگانی که منزلشان اطراف مجلس بود و رفاقت قدیمی با آنها داشتیم.
برگردم به سال ۵۸، در سال ۵۸ چند نوبت هم جمعهها خانوادگی با ایشان رفتیم منزل یکی از دوستان ایشان برای دیدن فیلم سینمایی، شاید سه چهار نوبت رفتیم. مثلاً یک بار فیلم محمد رسولالله را با هم دیدیم. یک بار فیلم بینوایان را دیدیم. چند فیلم دیگر هم بود. بعضی از جمعهها خود ایشان زحمت میکشیدند و با ماشین ایشان میرفتیم. آن وقت ایشان ۴ فرزند داشت، من هم همینطور، با خانواده و بچهها میرفتیم آنجا و فیلم را میدیدیم و عصر برمیگشتیم. روابط ما روابط صمیمانهای بود که بعد از انقلاب به روابط خانوادگی در آن ایام تبدیل شده بود.
بنابراین در سه وجه با ایشان همکاری داشتیم. یک همکاری سیاسی در جلسات مشورتی، یک همکاری نظامی در ارتش و یک همکاری کشوری داشتیم که در مجلس بود. البته وقتی ما رفتیم مجلس، عملاً هم ایشان فاصله گرفت از فعالیت در ارتش و هم من فاصله گرفتم. بعد هم که وارد دوران جنگ شدیم.
در خرداد ۵۹ که مجلس تشکیل شد تا اواسط تیرماه عمدتاً بحث اعتبارنامهها بود و عملاً در تیرماه کمیسیونها فعال شدند. در شهریور هم که جنگ شروع شد. وقتی جنگ شد آیتالله خامنهای و آقای چمران که هر دو عضو کمیسیون دفاع بودند، هر دو نفر رفتند اهواز، و در ستاد جنگهای نامنظم فعال شدند. آقا معمولاً در جنوب بود و حتی گاهی میشد که با همان لباس نظامی که در جبهه بود، جمعه صبح میآمد برای نماز جمعه و روی همان لباس نظامی قبا میپوشید و نماز جمعه را میخواند.
ایشان علاوه بر این مسئولیتها، گاهی در دانشگاه سخنرانی و پاسخ به سؤالات داشتند، آن تروری هم که نسبت به ایشان پیش آمد در مسجد ابوذر در واقع دنبالهٔ همان سخنرانیها و جلساتی بود که ایشان داشتند در مساجد یا در دانشگاه، برای بیان مسائل انقلاب یا جنگ.
بعد حوادث دیگری پیش آمد. در سال ۵۹ که آن زمان بنیصدر فرمانده کل قوا بود و امام اختیارات را به بنیصدر داده بودند، آیتالله خامنهای یکی از نمایندگان امام در شورای عالی دفاع بودند و البته دبیر شورای عالی دفاع هم بودند.
در آن مقطع چند مسئولیت به من واگذار شد از طرف ایشان و آقای هاشمی، در همان سال ۵۹ و اوایل جنگ، یک مسئولیت کوتاه و موردی بود که مربوط به «ریجاب» در اطراف کِرند بود که اختلافاتی پیش آمده بود و یک فردی که مسئول کمیته آنجا بود اقدامات نابجایی انجام داده بود که از طرف شورای عالی دفاع من مأمور شدم که بروم آنجا و ماجرا را فیصله بدهم که با چند نفر از اعضای کمیسیون دفاع رفتیم آنجا و مشکلات آنجا را حلوفصل کردیم و یک گزارشی هم به شورای عالی دفاع دادیم.
مسئولیت مهمتر اینکه مأمور شدیم برویم و از تمام انبارها و زاغههای مهماتی ارتش بازرسی کنیم برای اینکه اختلافات زیادی در این زمینه بود. مثلاً میگفتند فلان سلاح در ارتش هست یا نه؟ منباب مثال سپاه یک نوع خمپارهای (خمپاره ۶۰) میخواست، ارتش میگفت ما نداریم. یا در نیروی هوایی قطعاتی برای هواپیماها میخواستیم که میگفتند نداریم. یکی میگفت همچون قطعههایی در انبار نیست یکی میگفت هست. یک تیمی شدیم، در این تیم چند نفر از ستاد مشترک بودند، چند نفر از وزارت دفاع بودند، از مجلس هم من و شهید حقانی بودیم. ما یک تیمی شدیم و تقریباً اکثر انبارها و زاغههای مهماتی مهم را بازدید کردیم. چند ماه مشغول این کار بودیم. بعضی جاها با ماشین، بعضی موارد هم با هواپیما میرفتیم. در این بازدیدها گاهی به مواردی برمیخوردیم که عجیب و غریب بود. مثلاً در اصفهان رفتیم انباری را بازدید کردیم، در آن انبار وسیلهای شبیه نفربر بود. من به آنها گفتم این چیست؟ گفتند که این نفربر است، کمی دقت کردیم، دیدیم بالای آن یک دیش راداری است. گفتم این نمیتواند نفربر باشد. گفتند نمیدانیم و نمیدانستند چیست؟ این وسیله توپ ضدهوایی شیلکا بود که در اواخر دورهٔ رژیم گذشته از شوروی خریداری شده بود و رفته بود در انبار، خب خیلی از مسئولین ارتش هم که عوض شده بودند، افراد جدید هم نمیدانستند این چیست؟ ما چند نفر را آوردیم تا معلوم شد این توپ ضدهوایی شیلکاست. من در هر مورد جدید، تلفنی با آقای هاشمی صحبت میکردم که ما مثلاً الان در اصفهان هستیم و این وسیله را پیدا کردیم و ایشان هم خیلی خوشحال میشد.
یا مثلاً سپاه در جنگ خمپاره ۶۰ میخواست، چون خمپاره ۶۰ هم وزن کمی داشت و هم استفاده از آن آسان بود، هم قابل حملونقل و سبک بود. ارتش میگفت ما خمپاره ۶۰ نداریم. ما هم یکی از هدفهایمان این بود که در زاغهها ببینیم خمپاره ۶۰ پیدا میکنیم یا نه. ما در زاغههای مهماتی فارس گلولههای خمپاره ۶۰ را پیدا کردیم به مقدار زیاد، وقتی تلفن کردم و به آقای هاشمی گفتم خمپاره ۶۰ را پیدا کردیم ایشان خیلی خوشحال شد و همان وقت زنگ زده بود به سپاه که خمپاره ۶۰ پیدا کردیم. حالا چرا اینچنین شده بود؟ برای اینکه ارتش خمپاره ۶۰ را از تجهیزات سازمانی خودش در اواخر رژیم گذشته حذف کرده بود، چون حذف شده بود. لذا در اسناد و آمارشان دیگر نبود. خواستم بگویم که در آن ایام یک رابطه نزدیکی داشتم با آیتالله خامنهای و آیتالله هاشمی.