در چنین شرایطی معمولاً همه نگاهها متوجه مسائل امنیتی و اقتصادی میشود. این طبیعی است، اما کافی نیست. تجربه بحرانهای گذشته نیز نشان داده که فشارهای اقتصادی پیش از هر جا خود را در حوزه فرهنگ و هنر آشکار میکند؛ در کاهش تولیدات فرهنگی، محدود شدن فرصتهای خلاقیت، کوچک شدن بازار هنر و افزایش فاصله نسل جوان با نهادهای رسمی فرهنگی. مشکل اینجاست که ما همچنان میخواهیم با ابزارها و نگاههایی متعلق به گذشته، جامعهای را مدیریت کنیم که تغییر کرده است.
ایران امروز کشوری با تنوع گسترده فرهنگی، سبکهای زندگی متفاوت و نسلی جوان است که جهان را از دریچهای متفاوت میبیند. جوانی که همزمان تجربه بحران اقتصادی، تحولات دیجیتال و روزهای پرتنش جنگ را در حافظه خود دارد، به طور طبیعی مطالبات فرهنگی متفاوتی خواهد داشت.
در روزهای جنگ، یک واقعیت مهم بار دیگر خود را نشان داد؛ آنچه جامعه را در برابر فشارها و تهدیدها حفظ کرد صرفاً مقاومت نظامی نبود. سرمایه اصلی کشور، همان لایه عمیق فرهنگ و تمدن ایرانی بود؛ حس تعلق به ایران، حافظه تاریخی مشترک و پیوندی که فراتر از اختلافات سیاسی و اجتماعی، مردم را به این سرزمین متصل میکند. اگر این سرمایه فرهنگی تا این اندازه برای حفظ کشور اهمیت دارد، چرا همچنان در سیاستگذاری فرهنگی کمتر به آن بهعنوان یک ظرفیت توسعهای نگاه میشود؟
چرا بخش مهمی از انرژی فرهنگی کشور صرف محدود کردن، کنترل کردن و تعریف مرزها میشود، نه گسترش فرصتهای خلاقیت؟ ایران در آستانه یک انتخاب مهم قرار دارد. میتوان همچنان فرهنگ را حوزهای حاشیهای و صرفاً مدیریتی تلقی کرد، یا آن را به یکی از ارکان بازسازی اجتماعی و امید ملی تبدیل کرد. نسل جوان ایران به فضای بیشتری برای خلق کردن، تجربه کردن و مشارکت نیاز دارد. این مطالبه صرفاً یک خواسته فرهنگی نیست؛ بخشی از نیاز کشور برای عبور از موقعیتی حساس و خلق موقعیت متفاوت و نو است.