باورم نیست که اکنون باید از فعلهای گذشته برای توصیف انسانی استفاده کنم که محترمانه زیست، عزتمندانه خدمت کرد و در حالی که عاشق مردم و میهن بود، از دنیا کوچ کرد. مولایش علی (ع) بود، مرامش انسانیت و سلوکش بر پایه مردمشناسی عمیق بود.
قصه الما
حمیدرضا ساعتچی سالها قصه کوتاه و نمایشنامه مینوشت. روزی من به واسطه یکی از خواهران محترمش، به جمع گروهی پیوستم که ساعتچی در آن مشغول نوشتن قصه پرغصه بانویی ارمنی به نام «الما» بود. ساعتچی هر هفته بخشی از زندگینامه الما را مینوشت و در گروهی با حضور الما میخواند و فروتنانه نظر جمع را برای پیشبرد قصه میپرسید. من در نهایت افتخار ویراستاری اولین رمان حمیدرضا ساعتچی با عنوان «کوچه اول، خانه آخر» را پیدا کردم. کتاب در فروردین ۱۳۸۳ به چاپ رسید، اما الما دیگر در این دنیا نبود.
قصههای کوتاه
بعدها افتخار چاپ قصههای کوتاه ساعتچی نصیب نشریه ادبی شوکران شد. قصههای کوتاه او بر محور موضوعات فلسفی، اجتماعی، عمیقترین ادراک انسانی را به تصویر میکشید.
یکی از قصههای ساعتچی که با عنوان «سینهسرخ» در شماره ۲۶ نشریه شوکران در سال ۱۳۸۵ منتشر شد، روایتی نمادین آمیخته با توصیف و استعاره از مقاومت و درک در زندگی است. در بخشی از آن میخوانیم: «... هر گاه، سینه سرخى را درحال رقص در آسمان مى بینم، به احترام در برابرش به پا مىخیزم و به سویش تعظیم مى كنم وبه او خواهم گفت: تو از نسلى هستى كه از روز ازل سینهشان سرخ نبود، بوسهاى برسرخى سینهشان خواهم زد و باز به آنها مىگویم، تو از نسلى هستى كه پرواز عشقشان است، نذرشان است، تواز نسلى هستى كه شاید با شكوه ترین خلقت خدا باشى.»
شکوفایی در نمایش کمدی
ساعتچی در مرحلهای از زندگی، علاقه جدی و تمامنشدنی خود را در نمایش کمدی پیدا کرد و در این حوزه ثابتقدم ماند. نمایشنامههای کمدی نوشت و کارگردانی کرد. نمایشهای ساعتچی طی ۳۰ سال، بیاغراق میلیونها نفر ایرانی را خندانده است. گواه پیشرفت چشمگیر او، سالنهای پرتماشاچی، اجراهای طولانی و مدت در بازه زمانی بیش از یک سال برای هر نمایش و مخاطبان وفاداری بود که بهصورت فردی و حتی خانوادگی برای بار دوم و چندم به تماشای نمایشهای او مینشستند.
ساعتچی در کنار مردم و با سرعت مردم حرکت میکرد. نقطههای تاریک جامعه را میدید اما آنها را به زبان طنز برای مردم تلطیف میکرد و مردم را دعوت به درنگی کوتاه برای اندیشیدن در میان خندههای انفجاری میکرد.
گفتوگوها
چندین بار افتخار مصاحبه با ساعتچی برای نشریه شوکران و روزنامه ستاره صبح پدید آمد. شگفت آن که ساعتچی در تمام این گفتوگوها که طی سالهای مختلف صورت گرفت، همواره بر یک منوال میگفت: عاشق مردم هستم. ایران را دوست دارم و هرگز آن را ترک نخواهم کرد.
او بارها در طی یک گفتوگو وقتی به این نکته که رسالت خود را در خنداندن و سبک کردن بار روحی مردم و حتی شفای روان جامعه میبیند، ناگاه اشکش سرازیر میشد و میگفت: خدا را شاکرم که چنین نقشی برای مردمم دارم. او به راستی عاشق کارش بود و همه این را میدانستند.
آخرین گفتوگوی ساعتچی با روزنامه ستاره صبح در تاریخ ۲۲ اسفند ۱۴۰۲ با عنوان « خنده و شادی نوشداروی افسردگی است» که هنرمند کمدین، حسین حیدری نیز در آن حضور دارد، مفصل و خواندنی است. در جایی میگوید: « من هیچ وقت موافق مهاجرت نبودم چون اعتقاد دارم هنر به شدت ربط مستقیم دارد با جامعهای که در آن در حال زندگی هستی و در آن بزرگ شدی و رشد پیدا کردی و در آن نفس میکشی. هیچ هنرمندی در جامعه دیگر نمیتواند موفق باشد چون آن موقع است که در شرایط دیگری دست و پا میزند که میخواهد هنر خود را به رخ بکشد. در کمال احترام به کسانی که به خارج از ایران رفتهاند من هیچ وقت دلم نمیخواست به خارج از ایران مهاجرت کنم .»
خداحافظی اجباری
ما گرچه به خاطر ذات دنیا ناگزیر به خداحافظی با نویسنده و کارگردان بهیادماندنیمان شدیم، اما من اکنون دنبال آن لحظه گمشدهام که پس از تماشای هر نمایش برای عرض ادب و تشکر، بروم پشت صحنه تئاتر و سراغ کارگردان را از گروه نمایش بگیرم و وقتی او را از دور میبینم، دستم را بالا ببرم و بگویم: «سلام آقای ساعتچی!»