آتشبس لرزان دو هفتهای به پایان خود نزدیک میشود. در حالیکه نه تنها هیچ تغییری در مواضع طرفین تخاصم ایجاد نشده، بلکه بستن تنگه هرمز از سوی جمهوری اسلامی و محاصره دریایی تمام بنادر جنوبی ایران از چابهار در شمال اقیانوس هند تا منتهیالیه شرق خلیج فارس توسط آمریکا، دو معضل دیگر را بر موارد اختلافات بنیادین طرفین افزوده است، زیرا جمهوری اسلامی آغاز دوباره مذاکرات را معطوف به رفع حصر دریایی نموده، در حالیکه ترامپ ترک محاصره را منوط به توافق یا پذیرش خواسته هایش توسط جمهوری اسلامی کرده است. از این جهت با وجود اینکه احتمالاً همان ترکیب تیم مذاکرهکنندگان ارشد آمریکا راهی اسلامآباد خواهند شد، بقایی سخنگوی وزارت خارجه اعلام کرده که هنوز تصمیمی در ورود به دور دوم مذاکرات اتخاذ نشده است.
ترامپ در حالی با خوشبینی از توافق با جمهوری اسلامی سخن میگوید که جمهوری اسلامی اظهارات وی را دروغ و بیاساس میخواند. وی به تقویت نیروهای نظامی اعم از تفنگداران دریایی و نیروهای واکنش سریع و استقرار ناو هواپیمابر جرالد فورد در کنار ناو آبراهام لینکلن پرداخته و از ورود ناو جرج بوش به منطقه خبر میدهد، ضمن آنکه ناوگروههای دیگری چون یواساس باکسر و تریپولی قبلاً در آبهای نزدیک به تنگه هرمز مستقر شدهاند. این حجم عظیم و بیسابقه از لشکرکشی دریایی و هوایی و آبیخاکی قطعاً تنها برای تهدید و پشتیبانی از جایگاه آمریکا در مذاکرات نیست.
جمهوری اسلامی و آمریکا به خوبی از مواضع یکدیگر آگاهند. پیشنهادهای ترامپ مبنی بر توافق حول چهار محور غنیسازی صفر درصد، تحویل حدود ۴۱۰ کیلوگرم اورانیوم ۶۰ درصد، محدودیت برد و کمیت موشکهای بالستیک، عدم حمایت از نیروهای نیابتی و پیشنیاز آنها گشایش بیقید و شرط تنگه هرمز، در واقع مذاکره برای تسلیم جمهوری اسلامی است، یعنی دیکته کردن شروط آمریکا در قالب یک توافق پایدار. این شیوه و رفتار آمریکا را نمیتوان دیپلماسی تعاملی نامید. این مذاکره با چاشنی تهدیدات بالقوه آمریکا همراه است که در صورت عدم توافق به سرعت به فعل تبدیل میشود.
ترامپ با تهدید جمهوری اسلامی، چنین وانمود میکند که هدفش ساختن مذاکره است، نه آنکه مذاکره را برای جنگ پی گیرد. اما در واقع چنین نیست. او در فرصت کم باقیمانده از آتشبس موقت با اشراف بر عدم تسلیم ایران، اگر به طور غیرمنتظره آتش بس را تمدید نکند قطعاً آغازگر جنگی دوباره خواهد بود و احتمالاً با حمله محدود به نیروگاهها و پلها به جای حمله گسترده، به اشغال جزایر خارک و لارک و یا دیگر جزائری که به لحاظ ژئوپلیتیک و ژئواستراتژیک حائز اهمیت اند میپردازد تا شریان نفت و گاز ایران را در دست گیرد و حلقه محاصره دریایی را که اکنون در لایه ابتدایی آن است، تنگتر کند.
در جنگهای نامتقارن پیروزی الزاماً با کشور قویتر نیست. فرسایشی شدن ذات جنگهای نامتقارن، طرف با قدرت برتر را به تدریج خسته میسازد و تحت تأثیر فشارهای داخلی و بینالمللی تلاش دارد از همه ابزارهای نظامی، سیاسی و اقتصادی در جهت دستیافتن به پیروزی و توقف جنگ استفاده کند. اینک ترامپ در چنین موقعیتی قرار گرفته و جنگی را که قرار بود حداکثر طی ۶ هفته به پایان برد، به درازا انجامیده و اعتبار سیاسی او را به چالش کشیده است. اما او تابع سیاست ابهام است؛ کسی نمیداند حرکت بعدی مهره او در بازی شطرنج مذاکره و میدان چیست. قرار است در دقیقه ۹۰ مذاکرات دو طرف در اسلامآباد از سر گرفته شود.
روایات متعددی از سوی مقامات سیاسی و نظامی عمدتاً سپاه پاسداران مبنی بر پیروزی جمهوری اسلامی در مقابل دو قدرت نظامی بزرگ جهان کراراً رسانهای شده، زیرا علیرغم فرو ریختن بیش از ۲۰ هزار بمب بر مواضع نظامی و اقتصادی، هنوز پا برجاست. بر همین اساس بر «نه» به مذاکره و ادامه جنگ اصرار دارند. اما باید به این پرسش پاسخ داد که آیا محاسبات هزینه - فایده از چه وزنی برخوردار است. بر اساس برآوردها جنگ ۴۰ روزه اخیر حدود ۲۷۰ میلیارد دلار، بیش از دو برابر خسارات جنگ ۸ ساله با عراق، به کشور ما زیان وارد کرده. روزی ۴۰۰ تا ۵۰۰ میلیون دلار به سبب بستن تنگه هرمز و محاصره دریایی آمریکا از دست میدهیم. بر اساس اطلاعات اتاق بازرگانی و صنایع و معادن، روزانه حدود ۸۰ میلیون دلار از انسداد اینترنت زیان میبینیم.
حدود ۸۵ تا ۹۰ درصد از صنایع پتروشیمی، فولاد و بسیاری دیگر از صنایع پایه تخریب شده و صدها هزار نیروی کار تعدیل و اخراج شدهاند. از دست دادن حدود ۹۰ درصد تجارت خارجی، به زودی خود را در کمبود همزمان کالاها به ویژه کالاهای اساسی و گرانیهای تحملناپذیر نشان خواهد داد. تقلیل درآمدهای صادراتی، مالیاتی، گردشگری و هزینههای تأمین مالی لجستیکی و نظامی جنگ و هزینههای برونمرزی و ردیف بودجههای نهادهای فرادولتی، کسر بودجه سال جاری را به بالاترین سطح خود، بسیار فراتر از کسر بودجه سال گذشته خواهد برد که تأمین آن جز توسل به چاپ اسکناس ممکن نیست، که عامل اصلی تورم در اقتصاد کشور است. نرخ تورم بر اساس پیشبینی بانک مرکزی سه رقمی خواهد شد و احتمالاً به ۱۵۰ و حتی ۱۸۰ درصد خواهد رسید. یعنی میانگین قیمتها ۲/۵ تا ۲/۸ برابر خواهد شد. این در حالیاست که بنا بر شنیدهها، حداقل حقوق و دستمزد مشمول ۶۰ درصد افزایش یا ۱/۶ برابر میشود که قدرت خرید حقوق و دستمزد بگیران را بسیار کمتر از سال گذشته خواهد کرد. زیرا قیمت واقعی اقتصادی از نگاه سیاستگذار، قیمت تعدیل شده با تورم است، اما قیمت واقعی معیشتی برای مردم، قیمت تعدیل شده سبد معیشت است. با فرض تورم ۱۸۰ درصد، تورم سبد معیشت احتمالاً به ۲۳۰ درصد یا ۳/۳ برابر میرسد، در حالیکه حقوق و دستمزد تنها ۱/۶ برابر شده است. این یعنی فقر درآمدی که کفاف پرداخت نیازهای مبرم و اولیه را نیز نمیدهد. تا زمانی که این شکاف وجود دارد، قدرت خرید واقعی مردم در حال کاهش است، حتی اگر واقعیسازی آمار چیز دیگری را نشان دهد.
پیشبینی بانک جهانی در مورد رشد تولید ناخالص داخلی ۲۰۲۶، منفی ۶ درصد است که به مفهوم کوچکتر شدن اقتصاد، کاهش درآمد ملی، افزایش بیکاری و فروافتادن بیش از ۶۰ درصد آحاد جامعه به ورطه فقر مطلق است. با این اوصاف، منطق بقاء را باید با لحاظ واقعیات اقتصادی، ناترازیها، نرخ تورم، قیمت ارز، آسیبهای هولناک وارد شده به صنایع و اخراج کارکنان، تنگناهای ارزی و مالی دولت و دور افتادن از زنجیره تأمین جهانی، فساد و عدم شفافیت اقتصادی و آسیبهای اجتماعی، فرهنگی، زیستمحیطی، شاخصهای تولید ناخالص داخلی و درآمد سرانه و شاخص فقر و فلاکت جامعه بازتعریف کرد.