جنگ فاصله میاندازد میان آنکه از دور تصمیم میگیرد و آنکه از نزدیک، زیر آوار دفن میشود.
جنگ بد است. تجاوز به خاک و آب وطن بد است. از دست رفتن سرمایههای انسانی در هر جنگی بد است.
*
شنیدم که از آن پیکر زیبا، تنها یک انگشت بر جای مانده بود.
او مردی بود بهغایت جوان و رعنا؛ تحصیلکرده، با منش، و صاحب کسبوکاری آبرومند برای خدمت به جامعه. در محلهاش مورد احترام بود. مردم را دوست داشت، حرفهاش را، محلهاش را و میهنش را.
در تعطیلی ناخواستهای که جنگ تحمیل کرده بود، بهخاطر سفارش یک مشتری به مغازه رفت. پیش از آن، خریدی کرده و در ماشین گذاشته بود تا پس از انجام کار، راهی سفر به شمال ایران شود. اما بمباران، مجالی باقی نگذاشت.
چند روز بعد، میان آواربرداریها و جستوجو در سردخانههای بیمارستانها، آن تکه از پیکر زیبا با آزمایش دیانای شناسایی شد… و شیون آغاز شد.
*
در جلسهای مطبوعاتی، همکاری عکسی دلخراش نشان داد: از یک خانواده پنجنفره، تنها سه انگشت باقی مانده بود.
آنها آدمهای معمولی بودند؛ مردمی که فقط زندگی عادی خود را میگذراندند.
*
نزدیک خانه دوستم، تقریباً یک محله کامل پس از بمباران از بین رفته است. چند روز بعد که برای دیدن محل رفتم، پرچمهای سرخ در سراسر کوچه نصب شده بود. پایگاه و خانههای مسکونی روبهرو کاملاً منهدم شده بودند و عکس جانباختگان را در میان خرابهها قرار داده بودند.
در میان آن تصاویر، چهره چند زن با روسری - شهروندانی عادی- به چشم میخورد. آه و ناله بازماندگان و همسایهها کوچه را پر کرده بود.
با سنگینیِ غم، از آنجا خارج شدم.
*
یکی از همکارانی که دارای مجوز عکاسی از ویرانه های جنگ بود، عکسی نشانم داد از قیمه و برنجی که خانم خانه روی کانتر آشپزخانه آماده گذاشته بود. خانه و صاحبخانه نبود فقط غذای ظهر روی خرابهها کپک زده بود.
در عکس دیگری عقربههای ساعت روی ده دقیقه به یازده ایستاده بود و عکس مادر روی تنها دیوار باقیمانده از خانه هنوز آویزان بود.
*
همکار دیگری که برای عکاسی به منطقه اصابت رفته بود، تعریف کرد مادری بیتاب که بخشی از بدن پسرش را در میان آوار میدید فریاد میزد: پسرم را نجات دهید. نیروهای امدادی به یکدیگر گفتند مادر را از صحنه دور کنید چون داریم بدن بیسر پسرش را از زیر آوار درمیآوریم. نبیند...
*
جنگ بد است. همین.