کسانی به بهانه تنبیه یا زوال حاکمیت، ما مردم و خاک پاک ایران را سزاوار حمله دشمن دانستهاند. دلم شکسته است چون گرفتاریهای مربوط به جنگ از جمله حرکت در خطر دائمی در شهر، تعطیلی کسب و کارها و اختلال روانی حاصل از شرایط جنگی را مردم تحمل میکنند یا این مردم هستند که بر اثر اصابت ترکشهای نقطهزنی، کشته یا مجروح میشوند. من هم البته راه حلی جز کار فرهنگی طولانی برای ایجاد تحول در جهت بهبود زندگی مردم نمیشناسم، راهی که ممکن است چند عمر دیگر بخواهد تا ما از مدار «نمیخواهیم» و «نمیدانیم» به مدار «میدانیم چه میخواهیم» برسیم. جنگ بد است و تداوم آن میتواند ما را به ابعاد ناشناخته و غیرقابل کنترلی ببرد. از همه اینها گذشته، ما الان با نگرانی تجاوز و دستاندازی به خاک ایران روبهرو هستیم که آن گاه معادلههای چندمجهولی زندگیمان را پاک و تبدیل به یک دغدغه خواهد کرد و آن داشتن اصل «زمین» یعنی جایی برای نفرت پراکنی یا حتی عشق ورزیدن بین خودی و ناخودی است.
حال که وضع به اینجا رسید، تهران را تنها نمیگذارم و شهر را برای آنهایی که رفتهاند نگه میدارم. گربهها و پرندهها گرسنه و تشنه ماندهاند.
شاید باید قرنها از پسِ خیام، آماده میشدیم برای درک و تجربه چنین بیتی در این روزها:
«زان پیش که بر سرت شبیخون آرند/ فرمای که تا باده گلگون آرند...»