شکست دیپلماسی چندجانبه و مسیرهای میانجیگری اخیر از محوریت سفر سرگئی لاوروف گرفته تا نقش راهبردی پاکستان و قطر و همچنین تلاشهای دیپلماتیک نمایندگان پیمان مکه یعنی عاصم منیر، خالد سلمان و ابراهیم کالین در سفر به تهران نشان داد که تلاش برای بازگرداندن ایران به توافقنامه اسلامآباد با بنبستی استراتژیک مواجه شده است.
ناکامی در بازگرداندن تهران به میز مذاکرات از طریق کانالهای سنتی و منطقهای، اکنون فضای تحلیلی را به سمت بازخوانی پیام مستقیم جی.دی. ونس، معاون رئیسجمهور منتخب سوق داده است. جی. دی. ونس در شرایط انسداد و بن بست واسطهها پیام داده است و خواهان مذاکره مستقیم با ایران شده است.
جی. دی. ونس را بر خلاف سایر افراد کلیدی کابینه ترامپ و «جنبش ماگا» باید متفاوت و متمایز دانست. او به عنوان یک کهنه سرباز جنگ در افغانستان و عراق بر خلاف «استیو ویتکاف» و«جراد کوشنر» که رویکرد تاجر مآبانه و گرایشات معامله گرایانه آنها بر دیپلماسی می چربد، بر چند و چون آداب مذاکره و ظرافت های دیپلماسی آشنایی کامل دارد.
جی دی ونس در مقام یک دیپلمات که بر آمده از دل توافقات اسلام آباد است، دیدگاه او در قبال اسرائیل ایدئولوژیک نیست. او بر خلاف ویتکاف و کوشنر، مبرا از گرایشات و تمایلات اپوکالیپتیکال، آرماگدونی، آخر الزمانی، پسا آخرالزمانی، تبشیری و آوانجلیستی است.
از کنش و الگوی رفتاری ونس پیداست که بیشتر یک محافظه کار و کنسرواتیسم غیر رادیکال است که مواضع او را می توان در چارچوب و پارادایم« واقع گرایی انعطاف پذیر»صورتبندی کرد. او را برخلاف سایر اعضای کلیدی کابینه ترامپ یا همان
« بازهای» جنبش ماگا نظیر مارکو روبیو، پیت هیگست و مایل والتز عنصر موازنه دهنده کابینه ترامپ دانست و پیوسته به مثابه یک ملی گرا تلاش دارد که منافع آمریکا را بر اساس
«اول آمریکا» دنبال کند و وضعیت خاورمیانه و ایران را در رستای منافع آمریکا تعریف کند.
به این ترتیب می توان گفت که تفاوت بنیادین رویکرد ونس با سایر چهرههای سیاست خارجی ترامپ، در فقدان سوگیریهای ایدئولوژیک، تبشیرگرایانه و دیدگاههای آخرالزمانی نهفته است که معمولاً در میان جناحهای افراطی حزب جمهوریخواه دیده میشود. برخلاف کنشگران مذهبی که از منظر تقابلهای آخرالزمانی به مسئله ایران مینگرند، ونس رویکردی واقعگرایانه و مبتنی بر منافع ملی اتخاذ کرده است.
پیام اخیر جی.دی. ونس مبنی بر خواهان بودن مذاکره مستقیم با ایران صرفاً یک تغییر تاکتیک دیپلماتیک نیست، بلکه از منظر تحلیل ساختاری، یکفرصتسنجی نهای یا به تعبیر دقیقتر، یک اتمام حجت استراتژیک تلقی میشود.
وقتی تلاشهای دیپلماتیکِ میانجیها در منطقه و روسیه با عدم پاسخگویی یا عدم تغییر رفتار تهران مواجه میشود، پیام ونس میتواند به مثابه گذار از مرحله «پیشنهاد تفاهم» به مرحله «عرضه پیام با ضمانتهای نظامی» تعبیر شود.
رویکرد ونس در واقع پیامی دو پهلو به تهران ارسال میکند. از یک سو، پیام ونس آمادگی واشنگتن برای عبور از پیچیدگیهای میانجیگری و ورود به مذاکرات مستقیم را نشان میدهد و از سوی دیگر، این هشدار ضمنی را در بر دارد که در صورت رد این فرصتِ مستقیم، گزینههای جایگزین از جمله عملیات نظامی توسط ایالات متحده یا اسرائیل، از حالت هشدار و تهدید و لفاظی های جنجالی خارج و به مرحله اجرا نزدیک خواهد شد.
این تحلیل زمانی اهمیت دوچندان مییابد که با وضعیت داخلی اسرائیل و ضعف موقعیت سیاسی بنیامین نتانیاهو پس عدم کسب کرسی های کنست برای تشکیل دولت آینده در تل آویو و فشارهای داخلی پیوند میخورد.
تضعیف قدرت مانور نتانیاهو در سطح داخلی میتواند زمینهساز تغییری در دکترین امنیتی اسرائیل و تمایل آن به واکنشهای تهاجمیتر باشد. در این میان، پیام ونس میتواند به عنوان یک «سپر حفاظتی» یا پیششرطی برای جلوگیری از جنگ» عمل کند. به این معنا که واشنگتن با ارائه آخرین فرصت برای مذاکره مستقیم درصدد است تا پیش از آنکه شکستهای سیاسی در اسرائیل منجر به اقدامات نظامی خودسرانه شود، راه را برای یک توافق مبتنی بر فشار باز کند.
بنابراین پیام ونس را نباید صرفاً یک ابراز تمایل برای گفتگو دانست، بلکه باید آن را نقطه عطف گذار از دیپلماسیِ جستجوگر به دیپلماسی اتمام حجت»در نظر گرفت. جایی که مذاکره مستقیم نه به عنوان یک انتخاب آزادانه، بلکه به عنوان تنها راه میانجی میان «تفاهم استراتژیک» و «رویارویی نظامی» تعریف میشود.