سینمای کودک ایران زمانی فقط بخشی حاشیهای از تولیدات سینمایی نبود؛ فیلمهای کودک میتوانستند صفهای طولانی مقابل سینما ایجاد کنند، در جدول فروش قرار بگیرند و حتی به خاطره مشترک چند نسل تبدیل شوند. «شهر موشها» بیش از یک میلیون تماشاگر داشت، «گلنار» در اکران عمومی به موفقیت قابل توجهی رسید و بعدها «کلاهقرمزی و پسرخاله» به یکی از پدیدههای گیشه تبدیل شد. بازخوانی این دوره نشان میدهد موفقیت سینمای کودک تنها حاصل شرایط اجتماعی یا محدودبودن گزینههای سرگرمی نبود؛ شخصیتپردازی، قصه، موسیقی و مهمتر از همه، جدی گرفتن دنیای کودک نقش مهمی در این موفقیت داشت.
به گزارش همشهری آنلاین، «مدرسه موشها» ابتدا از تلویزیون به خانهها آمد و شخصیتهایی مانند کپل، دمباریک، نارنجی و دیگر موشها به تدریج برای کودکان شناخته شدند. این مجموعه بعدتر راه خود را به سینما باز کرد و «شهر موشها» در سال ۱۳۶۴ روی پرده رفت. یکی از نقاط قوت این تجربه آن بود که کودک پیش از ورود به سالن، شخصیتها را میشناخت و با آنها رابطه عاطفی داشت.
شخصیتهایی که از قاب بیرون آمدند
موفقیت «مدرسه موشها» فقط به استفاده از عروسک محدود نمیشد. هر شخصیت ویژگی، صدا و رفتار مشخصی داشت و همین تفاوتها باعث میشد کودکان بتوانند با آنها ارتباط برقرار کنند. در واقع، فیلم و مجموعه تلویزیونی به جای آنکه تنها یک پیام آموزشی را منتقل کنند، برای کودک جهانی سرگرمکننده ساختند.
«شهر موشها» نیز قصه مستقل خود را داشت و موسیقی، ترانه، شوخی و ماجراجویی را با جهان عروسکی ترکیب میکرد. شخصیتها در برابر خطری قرار میگرفتند و همین ماجرا به قصه کشش میداد. به همین دلیل، کودک تنها برای «آموزش» پای تلویزیون یا سینما نمینشست؛ او میخواست بداند برای شخصیت محبوبش چه اتفاقی میافتد.
این ویژگی بعدها در آثاری مانند «گلنار»، «دزد عروسکها» و «کلاهقرمزی و پسرخاله» نیز دیده شد. سینمای کودک در آن دوره طیف متنوعی از فیلمها را شامل میشد و همه آثار الزاماً یک شکل یا یک هدف نداشتند. برخی بیشتر سرگرمکننده بودند، برخی رویکرد تربیتی داشتند و برخی میان این دو مسیر حرکت میکردند.
کودک، فقط دریافتکننده پیام نبود
یکی از تفاوتهای مهم سینمای کودک آن دوره با بسیاری از تولیدات کممخاطب امروز، نوع نگاه به مخاطب بود. کودک در بسیاری از آثار قدیمی فقط مخاطبی برای دریافت پیامهای اخلاقی و آموزشی نبود. او قرار بود بخندد، هیجانزده شود، بترسد، موسیقی و ترانه را دنبال کند و از شخصیتها خوشش بیاید.
همین موضوع اهمیت زیادی دارد. وقتی فیلمساز کودک را جدی میگیرد، قصه باید برای او جذاب باشد و شخصیتها نیز باید بتوانند در ذهنش بمانند. در غیر این صورت، حتی پرهزینهترین تولیدات هم نمیتوانند الزاماً مخاطب ایجاد کنند. از سوی دیگر، بسیاری از آثار موفق آن دوران از تلویزیون به سینما راه پیدا کردند. این مسیر به فیلم اجازه میداد پیش از اکران، مخاطب خود را پیدا کند. «مدرسه موشها» نمونه روشن این روند است؛ مجموعهای که محبوبیت تلویزیونی آن زمینه را برای حضور سینمایی شخصیتها فراهم کرد.
مشکل امروز فقط کمبود فیلم نیست
سینمای کودک امروز با شرایطی کاملاً متفاوت روبهروست. کودک معاصر انتخابهای بسیار بیشتری برای سرگرمی دارد. انیمیشنهای خارجی، بازیهای رایانهای، شبکههای اینترنتی و محتوای کوتاه، رقیبان جدی سینمای کودک هستند. بنابراین نمیتوان انتظار داشت همان الگوی دهه ۶۰ بدون تغییر تکرار شود. اما مسئله فقط افزایش رقیبان نیست. سینمای کودک برای موفقیت به شناخت دقیق مخاطب نیاز دارد؛ از انتخاب موضوع و شخصیت تا روایت، موسیقی، طراحی بصری و حتی شیوه تبلیغات. برخی بررسیها نیز بر تخصصیبودن سینمای کودک و ضرورت توجه همزمان به فرم و محتوای متناسب با کودک تأکید کردهاند. در گذشته، مجموعهای از نهادها مانند تلویزیون، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و بنیاد سینمایی فارابی نیز در شکلگیری جریان تولید کودک نقش داشتند.
از نوستالژی تا ساختن خاطره تازه
امروز بازگشت صرف به شخصیتهای قدیمی نمیتواند مشکل سینمای کودک را حل کند. «شهر موشها» یا «کلاهقرمزی» زمانی محبوب شدند که برای نخستینبار به کودکان چیزی تازه ارائه کردند. اگر قرار باشد سینمای کودک دوباره مخاطب انبوه پیدا کند، باید شخصیتهای تازهای خلق شوند که کودک امروز آنها را متعلق به خودش بداند.
نوستالژی میتواند مخاطب بزرگسال را به سالن بکشاند، اما آینده سینمای کودک به خاطرههایی وابسته است که هنوز ساخته نشدهاند. مسئله اصلی این نیست که چرا امروز «مدرسه موشها» نداریم؛ سؤال مهمتر این است که چرا کمتر توانستهایم شخصیتهایی بسازیم که کودکان امروز، چند دهه بعد، با شنیدن نامشان به یاد سینما و کودکی بیفتند.