هفتم مهرماه در تقویم رسمی کشور به نام روز بزرگداشت شمس تبریزی و هشتم مهرماه به نام روز گرامیداشت مولانا نامگذاری شده است؛ دو روز که فرصتی برای بازخوانی رابطهای فراهم میکند که یکی از مهمترین نقاط عطف تاریخ عرفان و ادبیات فارسی را رقم زد. به گزارش ایسنا، به همین مناسبت یادداشت «مولوی و شمس تبریزی» نوشته محمدجعفر محجوب، ادیب و پژوهشگر، که نخستینبار در سال ۱۳۳۶ در مجله صدف منتشر شده بود، بازنشر شده است.
محجوب در این یادداشت، شمس را نقطه آغاز دگرگونی بزرگ در زندگی مولانا میداند. مولانا پیش از این دیدار، فقیهی نامدار، واعظی شناختهشده و مدرس علوم دینی در قونیه بود. زندگی او بر محور درس، بحث، وعظ، زهد و ارشاد میگذشت و در میان مردم نیز به عنوان عالمی پرهیزگار و صاحب فضل شناخته میشد. با این حال، به تعبیر محجوب، هنوز آن شور عمیقی که بعدها تمام وجود مولانا را دربر گرفت، در زندگی او آشکار نشده بود.
در سال ۶۴۲ هجری قمری، زمانی که مولانا ۳۸ سال داشت، شمس تبریزی وارد قونیه شد. دیدار این درویش سالخورده با مولانا نقطه عطفی شد که مسیر زندگی او را تغییر داد. شمس با ورود خود، جهان فکری مولانا را به چالش کشید و زمینهای فراهم کرد تا آنچه سالها در درون او نهفته بود، به زبان شعر، عشق و عرفان راه پیدا کند.
از مدرسه تا سماع
تأثیر این دیدار چنان گسترده بود که مولانا به تدریج از جایگاه پیشین خود فاصله گرفت. درس و بحث مدرسه دیگر تنها مرکز زندگی او نبود و موسیقی، سماع، شعر و تجربه عرفانی جایگاه تازهای پیدا کردند. عالمی که زمانی به وعظ و آموزش مشغول بود، به شاعری عاشق و شوریده تبدیل شد و بخش مهمی از آثار ماندگار او حاصل همین دگرگونی است.
درباره نخستین دیدار شمس و مولانا روایتهای گوناگونی در منابع آمده است. برخی روایتها از گفتوگویی میان آن دو درباره کتاب و علم سخن میگویند و برخی داستان انداختن کتابهای مولانا در آب را نقل کردهاند. با این حال، ارزش این روایتها بیش از آنکه در جزئیات تاریخی آنها باشد، در تصویری است که از مواجهه دو جهان فکری متفاوت ارائه میکنند؛ جهانی مبتنی بر دانش رسمی و جهانی متکی بر تجربه مستقیم عشق و عرفان.
محجوب تأکید میکند که مهمترین اثر شمس را نباید در چنین حکایتهایی جستوجو کرد. کرامت اصلی او این بود که توانست در زندگی یک فقیه و مدرس، دریچهای تازه به سوی عشق و شور عرفانی باز کند.
زنجیرهای از عشق و آفرینش
رابطه مولانا و شمس البته پایان داستان نبود. پس از دوری و ناپدیدشدن شمس، مولانا دلبستگی معنوی خود را در وجود صلاحالدین زرکوب دنبال کرد و پس از او، حسامالدین چلبی جایگاه مهمی در زندگی و آفرینش فکری او یافت. همین مسیر سرانجام به پدیدآمدن «مثنوی معنوی» انجامید؛ اثری که در آن حکایت، اخلاق، عرفان و نگاه عمیق به انسان درهم تنیده شده است.
مولانا در آثار خود بارها نام شمس را با احترام و عشق آورده و در دیوان کبیر، بسیاری از غزلها را با نام او پیوند داده است. این مسئله نشان میدهد که مولانا شمس را صرفاً یک استاد یا دوست نمیدانست، بلکه او را عاملی تعیینکننده در کشف جهان درونی خویش میدید.
در نگاه محجوب، دانش گسترده مولانا نیز پس از این تحول از میان نرفت؛ بلکه شکل تازهای پیدا کرد. دانشی که پیشتر در قالب درس و بحث عرضه میشد، اکنون در شعر و حکایت و اندیشه عرفانی ظهور کرد. به همین دلیل، آثار مولانا را میتوان مجموعهای گسترده از تجربههای اخلاقی، تربیتی، انسانی و عرفانی دانست.
آتشی که هنوز روشن است
شمس را نمیتوان تنها در مقام یک شخصیت تاریخی بررسی کرد؛ اهمیت او در اثری است که بر یکی از بزرگترین شاعران فارسی گذاشت. دیدار این دو، به روایت محجوب، مانند شرارهای بود که وجود آماده مولانا را شعلهور کرد و مسیر زندگی او را از مدرسه و منبر به شعر و سماع کشاند.
میراث این رابطه قرنها بعد همچنان زنده است. شمس شاید در زندگی مولانا تنها چند سال حضور داشت، اما تأثیر آن دیدار در هزاران بیت شعر و حکایت و اندیشه باقی ماند. از این منظر، داستان شمس و مولانا تنها روایت ملاقات دو عارف نیست؛ داستان مواجهه دانش با تجربه، عقل با عشق و زندگی معمولی با جهانی است که انسان در آن میتواند تصویری تازه از خویشتن پیدا کند.