از نگاه جامعه شناسی، بلاتکلیفی و ابهام درباره آینده که با استقرار وضعیت نه جنگ و نه صلح شدت مییابد، چه آسیبی به جامعه می زند؟
نه جنگ، نه صلح یکی از فرسایشیترین وضعیتها برای یک جامعه است؛ زیرا جامعه نه از امنیت و ثبات برخوردار است و نه میتواند برای آینده خود با اطمینان برنامهریزی کند.
وقتی مردم نمیدانند فردا با جنگ، تحریم بیشتر یا بحران اقتصادی مواجه میشوند، یا شرایط بهبود پیدا میکند؛ دچار اضطراب مزمن، ناامنی روانی و خستگی اجتماعی میشوند. استمرار این وضعیت میتواند امید به آینده را تضعیف کند.
در این شرایط زندگی تعلیق میشود و آیندههراسی شدت میگیرد. مردم تصمیمهای اساسی زندگی را به تعویق میاندازند؛ از ازدواج و فرزندآوری تا خرید خانه، سرمایهگذاری، تغییر شغل و ادامه تحصیل، تمان تصمیم گیریهای مهم به دورهای که ثبات وجود داشته باشد موکول میشود.
به این ترتیب جامعه بهتدریج از وضعیت برنامهریزی برای آینده به وضعیت انتظار برای روشنشدن تکلیف میرسد.
در یک چنین فضای پیشبینیناپذیری، سرمایه گذار سرمایهگذاری بلندمدت را پرریسک میبیند که نتیجهاش خروج سرمایه، تضعیف تولید و تشدید بحران اشتغال است.
با توجه به انباشت ناراضایتی، دولت از منظر سرمایه اجتماعی با چه مشکلات و معضلاتی روبرو خواهد بود؟
وقتی افق روشنی در برابر جامعه وجود نداشته باشد اعتماد مردم به نهادها، دولت و وعدهها کاهش مییابد. اگر این شرایط ادامه پیدا کند، فاصله میان جامعه و ساختارهای تصمیمگیر بیشتر میشود.
بحران مهاجرت هم به دنبال چنین وضعیتی پیش میآید. تضعیف سرمایه انسانی که سرمایه دولتهاست، توسعه جامعه را کاهش میدهد.
ضمن اینکه استمرار چنین شرایطی فردگرایی را افزایش میدهد و مشارکت مدنی و احساس مسئولیت جمعی تضعیف میشود. وقتی جامعه وارد فاز ناامنی و بقا میشود، ارزشهای زندگی جمعی زیر سؤال میروند. رحم و شفقت، هم نوع دوستی و توجه به مشکلات دیگری در جامعه کاهش پیدا میکند.
با عادیشدن بحران حساسیت اجتماعی هم کاهش پیدا میکند. وقتی جامعه برای مدت طولانی در معرض تهدید قرار میگیرد، بحران به بخشی از زندگی روزمره تبدیل میشود. مردم بهجای مطالبه حل مسئله، ممکن است به سازگاری با شرایط نامطلوب روی بیاورند.
از منظر جامعهشناسی، امروز خطر اصلی چیست؟ باید نگران جنگ باشیم یا نگران مشکلات اجتماعی؟
خطر اصلی فقط احتمال وقوع جنگ نیست؛ بلکه فرسایش تدریجی توان جامعه برای زندگیکردن باید مورد توجه باشد.
در چنین شرایطی، جامعه ممکن است بدون آنکه یک شوک بزرگ و ناگهانی را تجربه کند، بهتدریج بخشی از سرمایه اقتصادی، اجتماعی و انسانی خود را از دست بدهد.
البته با جنگ زندگی جمعی تحت تأثیر تهدید و خطر مداوم قرار میگیرد که آینده را نامطمئن میکنند. به عقیده «امیل دورکیم» تضعیف قواعد و افقهای مشترک میتواند احساس بیهنجاری و سردرگمی اجتماعی را افزایش دهد. استمرار نااطمینانی میتواند احساس ثبات و تداوم زندگی روزمره را مختل کند.
در وضعیت نه جنگ، نه صلح، ممکن است زیرساختهای کشور همچنان فعال باشند، ادارات کار کنند و زندگی روزمره ادامه داشته باشد؛ اما در جامعه با کاهش امید مواجه است که خطرش کمتر از بمبها نیست.
جنگ ممکن است زندگی را ناگهان مختل کند؛ اما بلاتکلیفی طولانی میتواند امکان ساختن یک زندگی باثبات را بهتدریج از مردم بگیرد.
آیا میتوانیم خشم و عصبانیت اجتماعی در جامعه را به پایدار شدن وضعیت نه جنگ و نه صلح نسبت داد؟
نمیتوان خشم اجتماعی را صرفاً به این عامل نسبت داد. ما انباشت ناکامی و سرخوردگی داریم. مردم برای زندگی خود برنامهریزی میکنند، اما بلاتکلیفی سیاسی و اقتصادی، تحقق اهدافشان را دشوار میکند. تکرار ناکامی به سرخوردگی و خشم منجر میشود.
احساس ازدسترفتن کنترل بر زندگی یک شبه ایجاد نمیشود مردم میتوانند سختی را تحمل کد، به شرط اینکه بداند این سختی تا چه زمانی ادامه دارد و چه افقی پیش روی آنها است.
وقتی پایان بحران نامعلوم است، احساس ناتوانی در کنترل آینده افزایش مییابد. این احساس میتواند زمینهساز تحریکپذیری و پرخاشگری شود.
وقتی افراد امکان محدودی برای تغییر شرایط احساس میکنند، فشار روانی ممکن است در روابط خانوادگی، محیط کار، رانندگی و تعاملات روزمره بروز کند. در این شرایط، گاهی افراد بهجای مواجهه با منشأ اصلی ناکامی، خشم خود را متوجه اطرافیان میکنند.
وقتی مردم احساس کنند آینده نامعلوم است، تلاشهایشان نتیجه نمیدهد و نهادهای مسئول نیز قادر به حل مشکلات نیستند، اعتماد اجتماعی ممکن است کاهش یابد. در چنین فضایی، اختلافهای کوچک نیز میتوانند به تعارض بزرگ تبدیل شوند.
وقتی جامعه چشمانداز روشنی از آینده نداشته باشد، نارضایتی خاموش به خشم فراگیر تبدیل می شود.