جناب آقای رئیسجمهور، دو سال از روزی که نام شما از صندوقهای رأی بیرون آمد و کلید پاستور را به دستتان سپردند، میگذرد؛ دو سالی که گمان میبرم برای شما به درازای بیست سال گذشته است.
من شما را بیش از آنکه رئیسجمهور ایران بدانم، جراح قلبی میبینم که ناگهان به اتاق عمل فراخوانده شده است. بیمار، کشوری هشتاد و چند میلیونی است که هنوز قفسه سینهاش بهطور کامل گشوده نشده؛ پزشک درمییابد مشکل تنها گرفتگی عروق نیست؛ ریهها نیز درگیرند، کلیهها درست کار نمیکنند و دیابت مزمن، روند ترمیم را مختل کرده و خطر عوارض را افزایش داده است.
با توجه به سوابق اجرایی شما، دور از ذهن نیست که نامزدی در انتخابات را بیش از آنکه مسیری واقعی به سوی پاستور بدانید، تجربهای سیاسی تلقی میکردید. اما سیاست گاهی از رمانهای تخیلی نیز شگفتانگیزتر است. ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند و شما ناگهان به گزینه اصلی یک جریان سیاسی تبدیل شدید و سرانجام رئیسجمهور شدید؛ رویدادی که هنگام ثبتنام، نه خودتان آن را محتمل میدانستید و نه بسیاری چون من.
اما پیروزی در انتخابات، نه پایان مسیر، که آغاز مواجهه با واقعیتهای سخت حکمرانی بود. هنوز گرد و غبار مراسم تحلیف ننشسته بود که حوادث یکی پس از دیگری از راه رسیدند؛ گویی تاریخ تصمیم گرفته بود تمام امتحانات عقبافتاده خود را یکجا برگزار کند. بحرانهای امنیتی، تنشهای منطقهای، درگیریهای نظامی و فشارهای اقتصادی، در فاصلهای کوتاه بر سر دولت کمبنیه شما فرود آمدند؛ دولتی که بیش از آنکه بر شانههای مدیران کارآزموده استوار باشد، بر مصلحتاندیشیهای سیاسی بنا شده بود. بدین ترتیب، کشتی دولت در گرداب بحرانها گرفتار آمد و عملکردش با رکوردهایی کمسابقه در برخی شاخصهای اقتصادی و تجربه یکی از طولانیترین دورههای اختلال و قطع اینترنت در حافظه عمومی ماندگار شد.
آقای رئیسجمهور؛ هرچه اوضاع پیچیدهتر شد، چهره شما نیز خستهتر به نظر رسید؛ مردی که شاید در آغاز راه سودای آن داشت نامش در شمار مصلحان این سرزمین ثبت شود، ناگهان خود را در میانه میدان مینی یافت که از هر سو ترکش بحرانهای ناخوانده بر آن فرود میآمد. طبیعی است که در چنین فضایی زمزمه استعفا نیز شنیده شود؛ هرچند چنین سرانجامی را بعید میدانم. نه از آن رو که شما را دلبسته مقام میپندارم، بلکه بدان سبب که پیرامون هر رئیسجمهور، حلقهای از ذینفعان شکل میگیرد؛ کسانی که کامیابی یا حتی ماندگاری او را با منافع خود گره میزنند. در شطرنج سیاست این دیار، مهرهها گاه نه بر پایه کارنامه، بلکه بر اساس ضرورت بازی و منافع بازیگران برگزیده میشوند.
اما این نوشتار در پی بازگویی قصه رئیسجمهور شدن شما نیست؛ آنچه مرا به نوشتن واداشته، جستوجوی پاسخی برای معمایی قدیمی است: چرا برخی انسانها مسئولیتی را میپذیرند که با توانایی، تجربه یا آمادگی آنان تناسب ندارد؟ آیا صرف پاکدستی، خوشنامی و نیت خیر برای اداره یک کشور کفایت میکند؟ بیشک، اداره کشور بیش از نیت خیر و سلامت اخلاقی، به دانش، تجربه و مهارت نیاز دارد. همانطور که یک سیاستمدار نمیتواند جراح قلب باشد، یک جراح قلب نیز الزاماً نمیتواند سیاستمداری موفق در عالیترین سطوح اجرایی کشور باشد.
آقای رئیسجمهور؛ حکومت از نگاه نهجالبلاغه پیش از آنکه حق حاکم باشد، حق مردم است و مسئولیت پیش از آنکه افتخار باشد، امانت است. از این منظر، نهجالبلاغه بیش از آنکه کتاب فتح قدرت باشد، کتاب شناخت بار سنگین قدرت و مسئولیت در برابر مردم است. به گواه تاریخ، بسیاری از شکستهای سیاسی نه از فقدان صداقت، بلکه از ناتوانی در شناخت مرز میان نیت خیر و توان اداره امور آغاز شده است. اکنون، کارنامه ریاستجمهوری شما میتواند به درسی ماندگار در حافظه سیاسی این سرزمین تبدیل شود؛ روایتی برای امروز، نسلهای آینده و همه آنان که سودای تصدی مسئولیتهای بزرگ را در سر میپرورانند. تاریخ بارها نشان داده است که میان «خوب بودن» و «خوب حکومت کردن» فاصلهای عمیق وجود دارد. بیتردید، حکمرانی افزون بر سلامت نفس، نیازمند تشخیص درست، قدرت تصمیمگیری، شناخت واقعیتهای پیچیده، توان انتخاب همکاران شایسته و شهامت پرداخت هزینه انتخابهای دشوار است. با این نگاه، شاید مهمترین درس این تجربه آن باشد که هرچند خیرخواهی شرط لازم برای حکمرانی است، اما شرط کافی نیست؛ و ملتها بهای سنگینی میپردازند هنگامی که این دو را با یکدیگر یکی میپندارند.
جناب رئیسجمهور؛ برخی مسئولیتها به مثابه آزموناند؛ آزمونی که نتیجه آن نه سرنوشت یک فرد، بلکه زندگی میلیونها انسان را تحت تأثیر قرار میدهد. در چنین عرصهای، نیت نیک جایگزین مهارت نمیشود و صداقت، گرچه فضیلتی بزرگ است، هرگز نمیتواند خلأ تجربه، تدبیر و توان اداره امور را جبران کند.