جنگ اخیر آمریکا و اسرائیل علیه ایران از نگاه بسیاری از تحلیلگران تنها یک درگیری نظامی نبود، بلکه نشانهای از ورود نظام بینالملل به مرحلهای تازه از رقابت قدرت محسوب میشود. این تحلیل بر این باور است که همانگونه که جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ آغازگر دوره برتری بلامنازع نظامی آمریکا بود، تحولات سال ۲۰۲۶ نیز میتواند آغازگر پایان آن دوره باشد؛ دورانی که دیگر برتری فناوری و قدرت هوایی بهتنهایی تضمینکننده پیروزی سیاسی و نظامی نیست.
در این چارچوب، تحولات نظامی چهار دهه گذشته با دو مفهوم «انقلاب اول دقت» و «انقلاب دوم دقت» توضیح داده میشود. انقلاب نخست با ظهور تسلیحات هدایتشونده دقیق در جنگ خلیج فارس آغاز شد؛ زمانی که آمریکا با اتکا به فناوریهای پیشرفته توانست در مدت کوتاهی ارتش عراق را شکست دهد. این موفقیت، تصویری از برتری مطلق نظامی آمریکا ایجاد کرد و بسیاری از کشورها را به این نتیجه رساند که واشنگتن قادر است امنیت بینالمللی و مسیرهای تجارت جهانی را تضمین کند.
این برتری نظامی به تدریج پیامدهای اقتصادی گستردهای نیز به همراه داشت. اعتماد به توان نظامی آمریکا باعث گسترش سرمایهگذاری، توسعه تجارت جهانی و شکلگیری زنجیرههای تأمین بینالمللی شد. بسیاری از متحدان آمریکا نیز با تکیه بر این برتری، هزینههای دفاعی خود را کاهش دادند و منابع بیشتری را به توسعه اقتصادی اختصاص دادند.
اما در ادامه، روند جهانیشدن به عاملی برای کاهش انحصار فناوریهای نظامی تبدیل شد. توسعه صنعت نیمههادیها، هوش مصنوعی، سامانههای ناوبری، حسگرهای پیشرفته، ارتباطات دیجیتال و پهپادهای ارزانقیمت باعث شد فناوریهایی که زمانی تنها در اختیار ارتشهای بزرگ بود، به تدریج در دسترس کشورهای کوچکتر و حتی بازیگران غیردولتی قرار گیرد.
در نتیجه، توان اجرای حملات دقیق دیگر محدود به قدرتهای بزرگ نیست. بسیاری از تجهیزات مورد استفاده در جنگهای نوین با هزینهای بسیار کمتر از گذشته تولید میشوند و قابلیت وارد کردن خسارتهای قابل توجه به اهداف نظامی و اقتصادی را دارند. این تحول، توازن سنتی قدرت را تغییر داده و هزینه مقابله با تهدیدهای جدید را به شکل محسوسی افزایش داده است.
جنگ اخیر ایران به عنوان نمونهای از این تغییر معرفی میشود. حملات موشکی و پهپادی، بیش از آنکه با هدف نابودی کامل توان نظامی آمریکا انجام شده باشند، بر افزایش هزینههای دفاعی، ایجاد اختلال در عملیات نظامی و کاهش اطمینان نسبت به امنیت پایگاهها و مسیرهای حیاتی متمرکز بودهاند. حتی در شرایطی که بخش زیادی از این حملات رهگیری شود، ادامه چنین عملیاتهایی میتواند هزینههای اقتصادی و نظامی سنگینی بر طرف مقابل تحمیل کند.
در این میان، تنگه هرمز نیز به عنوان یکی از مهمترین نقاط راهبردی جهان جایگاه ویژهای پیدا میکند. حتی اگر این آبراه به طور کامل مسدود نشود، افزایش ریسک امنیتی، رشد هزینه بیمه کشتیها، افزایش هزینه حملونقل و اختلال در صادرات انرژی میتواند بازارهای جهانی را تحت تأثیر قرار دهد. از این منظر، ایجاد نااطمینانی خود به ابزاری برای اعمال فشار تبدیل شده است.
این تحلیل همچنین تأکید میکند که حملات گسترده هوایی، هرچند قادر به تخریب زیرساختها هستند، اما به سختی میتوانند پرتابگرهای متحرک، پهپادهای پراکنده و شبکههای انعطافپذیر عملیاتی را به طور کامل از بین ببرند. به همین دلیل، اتکای صرف به قدرت هوایی دیگر مانند گذشته نتیجهبخش نیست و کنترل میدانی همچنان اهمیت خود را حفظ کرده است.
در ادامه، به نقش شبکههای منطقهای ایران نیز اشاره میشود. این شبکهها بر پایه اشغال سرزمین شکل نگرفتهاند، بلکه هدف آنها افزایش هزینه حضور نظامی رقبا و ایجاد فشار مستمر بر آنهاست. در چنین الگویی، برتری نظامی صرف جای خود را به جنگ فرسایشی، حملات دقیق و ایجاد اختلال در زیرساختهای حیاتی داده است.
این الگو تنها به خاورمیانه محدود نمیشود. در شرق آسیا نیز احتمال تکرار چنین روندی وجود دارد. تنگه تایوان، دریای چین جنوبی و سایر گذرگاههای راهبردی میتوانند به عرصه رقابتهایی تبدیل شوند که در آنها پهپادها، موشکهای دقیق، هوش مصنوعی و سامانههای ارزانقیمت، نقش تعیینکنندهای در ایجاد اختلال در تجارت جهانی ایفا میکنند.
در چنین شرایطی، اهمیت گلوگاههای اقتصادی بیش از گذشته افزایش یافته است. تنگه هرمز، دریای سرخ، تنگه مالاکا و تنگه تایوان تنها مسیرهای دریایی نیستند، بلکه به ابزارهای اثرگذاری بر اقتصاد جهانی تبدیل شدهاند. هرگونه ناامنی در این مناطق میتواند زنجیرههای تأمین، بازار انرژی، حملونقل دریایی و تجارت بینالمللی را با چالش روبهرو کند.
منبع: فارن افرز - برگرفته از: عصر ایران