فیلسوفان یک قاعدهی ساده و درعینحال عمیق دارند: «تعطیلی در آفرینش محال است.» یعنی زندگی، حتی وقتی فرومیریزد، حتی وقتی زخمی و در سوگ است، بازهم در حال ساختن و تغییر است. مسئله این است که ما آگاهانه یا غیرآگاهانه در این خلق شریک هستیم. در نگاه فلسفی، بودن یعنی «در حالِ شدن».
هدف از «شدن»، حفظ سلامت روان و ثبات درونی برای جلوگیری از فروپاشی فردی است. پرهیز از دامن زدن به شایعات، مراقبت از کودکان و سالمندان، حفظ امنیت روانی خانواده و پذیرش واقعیت بدون افتادن در چرخه ترس و خشونت ازجمله اقداماتی است که باید برای رشد افراد انجام شود. مهمترین عامل مسئولیت اجتماعی است؛ زیرا رفتار مسئولانه اجتماعی مستلزم درونی آرام و بهدوراز آشفتگی است.
این سخن برگرفته از قرآن است که در زندگی انسان لحظهای خنثی وجود ندارد. انسان در طول زندگی در حال دریافت نور و ظلمت است. افکارمان هم نور و ظلمت را دریافت میکنند. ما یا داریم چیزی میسازیم، یا داریم اجازه میدهیم چیزی بدون ما ساخته شود. در روزهايى كه شرايط آرام است، خلق کردن آسانتر دیده میشود: کلاسها برگزار میشود، پروژهها جلو میروند، برنامهها روشناند، آینده قابلتصور است.
اما در زمانهی آشوب، ناامیدی جمعی، سوگ، جنگ، سرکوب، بیثباتی اقتصادی و ترسِ مزمن، این قاعده معنای واقعیاش را نشان میدهد.
در چنین زمانهایی، خلق کردن دیگر به معنای «شاهکار کردن» نیست.
گاهی خلق کردن یعنی: صبح از تخت بیرون آمدن، وقتی انگیزه نداری؛ ادامه دادنِ یک کار کوچک، وقتی افق مبهم است؛ تربیت کردنِ یک کودک، وقتی خودت آشفتهای؛ نوشتن، تدریس، درمان، یاددادن، گوش دادن؛ ساختن یک رابطهی سالم، وسط دنیای ناسالم، کاشتن یک بذر، وقتی معلوم نیست فردا چه میشود.
اینها «کارهای معمولی» نیستند؛ در اين روزها اینها شکلهایى از آفرينش زندگی هستند.
آلبرکامو میگوید: «در میانهی زمستان، فهمیدم در درونم تابستانی شکستناپذیر وجود دارد.»
این تابستان، همان نیروی آفرینش است، همان چیزی که حتی زیر برفِ اندوه و ترس، خاموش نمیشود.
قاعدهی فیلسوفان این است: «تعطیلى در آفرینش محال است؛ اما تعطیلى در مسئولیتِ آفرینش، ممکن و خطرناک است.»
یعنی ما میتوانیم از خلق کردن شانه خالی کنیم، اما زندگی همچنان خلق میکند، آنوقت، بهجای معنا، پوچی میسازد، بهجای پیوند، نفرت، بهجای عشق، بیحسی. در روزهای سوگ جمعی، خیلیها میپرسند: آیا الان وقت زندگیکردن است؟ وقت شادی است؟ وقت ساختن است؟
پاسخ فلسفی این است: بله، دقیقاً همینالان وقت زندهبودن است.
نه به معنای انکار درد، بلکه به معنای وفادار ماندن به زندگی، در دلدرد.
خلق کردن، احترام گذاشتن به رنج است، یعنی اجازه نمیدهیم رنج، آخرین کلمهی داستان باشد. در تاریکترین زمانها، خلق کردن یک انتخاب نیست؛ بلکه یک مسئولیتِ انسانی است.
وقتی جهان آشفته است، کسی که هنوز کتاب مینویسد، کلاس برگزار میکند، کسبوکار سالم میسازد، فرزند پرورش میدهد، هنر میآفریند، گفتوگوی صادقانه دارد، یعنی دارد بدوم هیاهو میگوید: «من تسلیم نمیشوم. این شجاعانه و بزرگترین احترام به زندگى است.»
در این مقطعِ ارابهام و پراضطراب، سهم تو در آفرینش چیست، حتی اگر کوچک، حتی اگر نامرئی هستی؟
هر بحران، صرفاً یک رویداد فیزیکی مانند سیل یا زلزله نیست؛ بلکه گسستی در معنای زندگی روزمره است. آنچه ما از آن بهعنوان پیامد روانی و اجتماعی بحران یاد میکنیم، بازتاب این گسست است.
در چنین شرایطی، برای گذر از بحران باید به بازاندیشی در معناهای پیشین بپردازیم که نیازمند خلق روایتهای فردی و جمعی جدیدی است که به وضعیت تازه، معنای دوبارهای ببخشند. هر اقدام مشارکت جویانهای که بتواند به بازسازی معنا، افزایش مقاومت روانی و تقویت همدلی اجتماعی کمک کند، مصداق مسئولیتپذیری اجتماعی خواهد بود.