سگها، مرادْ سگهای علاف و ولگرد و بیخانمان و بیتربیت است، نه سگهای مینیاتوری و خانگیِ باادب! که روی چشم صاحبانشان جا دارند و روی کاناپه لم میدهند و رواندازشان پتوپلنگی است. توی رختخواب میخوابند و توی وان حمام استحمام میکنند. ران و فیلۀ مرغ و بوقلمون به نیش دهان میکشند و آب معدنی مینوشند و نوازش و بوسیده میشوند و قربانصدقهشان میروند و خیلی کارهای ظریف و لطیف دیگر!- حضورشان را در شهر الیگودرز و دیگر شهرها بیش از گذشته به نمایش گذاشتهاند. خیابان و کوچهای نیست که چند قلاده سگ (چه مجردی، چه جفت و چه گروهی)، پرسهزنان اینور و آنور نروند و باعث وحشت و ترساندن مردم بهویژه کودکان نشوند.
این سگها- که از همه نوعش: چوپان و گلهبان و تازی و بژدر و سگهای بیریشۀ میکس و از همه رنگش به وفور به چشم میآیند، جوری خوشخوشان در کف شهر، شبانهروز عرض اندام میکنند و میخرامند که انگار جد اندر جد با شهر و خیابان و ماشین و موتور و اسفالت و سوپرمارکت و هایپرمارکت و دفتر وکلای پایهیک و کافیشاپ آشنا بوده و نافشان را با شهر بریدهاند. حالا مُحقانه مشغول گشتوگذار و تفریح و خوش گذرانی هستند. در این میان هم اگر وسط جوبها و کنج دیوارها و توی سطلهای زباله چیزی گیرشان آمد که وصلة شکمشان کنند چه بهتر!
سگ های حقهباز این شایعه را ساز و نشر کردند که: «بیایین شهر که گوشت و استخوون ریخته کف خیابونا و کوچههاش!» سگهای خوشباور هم راستِ پوزهشان را گرفته و رو به شهر- و شهرهای دیگر- آوردهاند. آیا اینها میدانند که قیمت یک کیلوگرم گوشت سر به آسمان زده و از یکمیلیون و پانصدهزار تومان هم فراتر رفته است؟ حالا من بیایم و گوشت و استخوانِ یک و نیم میلیونی را پیشکش سگ و گربه کنم؟
وجود این همه سگ در سطح شهر چهبسا هر کدامشان ناقل بیماریهای خطرناک ازجمله هاری باشد، غفلت شهرداری و واحد مسئول آن دستگاه را جار میزند. گویا سگها باورشان شده که دیگر خبری از «سگکُشی» نیست و بیم و خطری از این بابت تهدیدشان نمیکند. انگار میدانند که تحریمهای ظالمانۀ استکبار غرب، هم سَم را با کمبود مواجه کرده و هم روحیۀ مبارزه با سگهای ولگرد را در افرادِ مسئول خشکانده! به نظر نمیآید این ولگردها- که ترس را به جان بچهها و چهبسا بزرگسالان مینشانند و کوچهها و خیابانها و معابر را آلوده به فضولات خود میکنند از اقدامهای ستمکارانۀ غربیها بدشان بیاید. نکتۀ ظریف این که؛ زیادی جمعیت سگها این شانس را به آنها داده که از تنبیه و آزار آدمها به ویژه بچهها در امان بمانند. زمان بچگی ما از این خبرها نبود. ما همینکه سگ یا گربهای ناغافل در تیررس نگاه بچه ها قرار میگرفت، محال بود آن زبانبستهی نگونبخت را از باران سنگ و چوب و لنگهکفش و قوطی خالی کمپود و کنسرو و حلب روغن و جیغ و دادِ ناشی از هیجان محروم کنند! تا میخورد، میزدنش و تا واقواقش یا میومیواش به زوزه تبدیل نمیشد، غیر ممکن بود دست از سرش بردارند. چیزی که مایۀ شگفتی من و تو و همه شده این است که باوجود ازدیاد سگها در شهر ما- و لابد در دیگر شهرها-، عوض این که خبر و نشانی از گربهها نشود، برعکسِ انتظار، هر جا که میروی گربه است که جلو دماغت رژه میرود و از در و دیوار و درخت و ماشین بالا میرود و پایین میآید! باید با حسرت بگوییم: ای بابا! سگ و گربهها هم سگ و گربههای قدیم!