جامعه ایران را میتوان به چهار طیف اصلی تقسیم کرد؛ تقسیمبندیای که نه بر اساس مرزبندیهای رسمی، بلکه برآمده از تجربههای زیسته متفاوت و مسیرهای بسته یا گشوده کنش جمعی است. مسئله این چهارپارگی، صرف اختلاف نظر نیست، بلکه ناتوانی ساختاری در تبدیل اختلافها به گفتوگو، اصلاح یا تصمیم جمعی است؛ وضعیتی که آینده را معلق و سیاست را فرسایشی کرده است.
طیف نخست، حامیان حاکمیت، خود را در موقعیت پیروزی میبیند. این احساس پیروزی نه الزاماً از رضایت عمومی، بلکه از کنترل قدرت ناشی میشود: دسترسی به تریبونهای رسمی، توان تصمیمگیری، و مهمتر از همه اختیار صدور یا عدم صدور مجوزها؛ از رسانه و تجمع گرفته تا فعالیت اقتصادی و مدنی. در این چارچوب، عبور از بحرانها و حفظ کنترل، خود بهمثابه موفقیت تعریف میشود. این تعریف خاص از پیروزی، نیازی به اقناع اکثریت ندارد؛ کافی است صدا و مجوزها مختل نشود.
طیف دوم، منتقدان اصلاحطلب درونساختار، در وضعیتی فرساینده گرفتار شدهاند. تجربه دولتها و مجالس همسو، طرحهایی که به بنبست خوردهاند، سرمایه اجتماعی این جریان را به تحلیل برده است. ایده اصلاح تدریجی یا رفراندوم، بیش از آنکه افق بگشایند، نشانهای از عبور از وضعیت موجود است. پیامد این وضعیت، کاهش مشارکت و امکان اثرگذاری از مسیرهای رسمی است.
سوم ، جامعه خاموش؛ بزرگترین و کمصداترین طیف. جامعهای که نه از سر رضایت، بلکه از سر محاسبه کنار کشیده است. تمرکز بر معیشت، چندشغله بودن، مهاجرت یا رؤیای آن، و فاصلهگیری از مشارکت مدنی و سیاسی، نشانههای این سکوتاند. این سکوت، بیتفاوتی نیست؛
در پس این تصویر، منطق مشترک پنهان است. نخست، فرسایش باور به امکان اثرگذاری؛ این حس فراگیر که کنش جمعی دیگر به نتیجهای قابل لمس نمیرسد. دوم، نامتقارن بودن هزینه کنش سیاسی؛ جایی که هزینه حمایت پایینتر و هزینه نقد یا اعتراض بهمراتب بالاتر است. سوم، فروپاشی میانجیها؛ احزاب، رسانههای مرجع و نهادهای مدنیای که قرار بود نارضایتی را ترجمه و نمایندگی کنند، یا تضعیف شدهاند یا بیاعتبار. و چهارم، ناهمزمانی افقها؛ هر طیف در زمان متفاوتی زندگی میکند: مدیریت امروز، امید به اصلاح فردا.
در چنین شرایطی، گفتوگو دشوار میشود؛ نه لزوماً بهدلیل سوءنیت، بلکه چون زمان مشترک، زبان مشترک و مسیر مشترک از دست رفته است. وقتی میانجیها غایباند و افقها ناهمزمان، جامعه، بهجای اعتراض، به سکوت عقلانی پناه میبرد.
مسئله امروز ایران صرفاً نزاع روایتها نیست؛ مسئله، فرو ریختن «امکان» است. امکانی که بدون آن، پیروزی به کنترل تقلیل مییابد، اصلاح به انتظار و جامعه به انفعال. پرسش این نباشد که کدام طیف حق دارد، بلکه این است: چگونه میتوان دوباره افقی مشترک ساخت که در آن کنش جمعی، معنا، هزینه و نتیجهای قابل تصور داشته باشد؟