ماگدا سابو در رمان «بچهآهو» به شرایط سیاسی و اجتماعی مجارستان و تأثیر انکارناپذیر آن بر سرنوشت انسانها میپردازد. این پیوند بهنرمی در دل روایت نشسته است.
(ایبنا) - شیلا قاسمخانی: داستان «بچهآهو» اثری درخشان از ماگدا سابو، نویسندهی برجستهی مجار، از هر جملهاش مضامین انسانی آویزان است؛ داستانِ حسرتهای ناتمام بشری که آنقدر در دل میمانند تا بگندند. در این رمان، «خواستن» نه موتور محرک زندگی بلکه نیروی فرسایندهی آن است؛ چیزی که از گذشته میآید، نه از اکنون.
راوی داستان دختری جوان به نام استر است که سرگذشتش را به شکل خاطرهگویی، در روایتی غیرخطی، برای معشوقش روایت میکند. این اثر نیز مانند دیگر آثار سابو، در بستر جنگ جهانی دوم و متعاقب آن آغاز دورهی استالینیسم و مصیبتهایش میگذرد؛ داستان امیال انسانی که در اکنون زیست نمیکنند، بلکه از گذشتهای مدفون سر برمیآورند.
بهگمانم ماگدا سابو پیچیدهترین و انسانیترین شخصیت داستانیاش را در این اثر خلق کرده است. استر، دختری که با فرازوفرود زندگیاش همراه میشویم، بهغایت شجاعانه از خود و از لحظات غمبار و شرمآور زندگیاش میگوید؛ لحظاتی که شاید در تنهایی خودمان هم جسارت بیان یا نوشتنشان را نداشته باشیم: لحظاتی که حسادت کردیم، دروغ گفتیم، برای چندرغاز پول چاپلوسی کردیم یا برای آدمهای اطرافمان آرزوی مرگ کردیم، درحالیکه به دوستانهترین شکل ممکن در آغوششان گرفتیم. هر کدام از ما، درحالیکه بیدریغ به آدمی مهر میورزیم، خشم آدم دیگری را در دل داریم؛ جایی مشغول اجرای عدالت هستیم و درست همان لحظه، عدالتی را زیر پا میگذاریم.
استر؛ هیولایی عزیز
سابو توانسته است استر را از میان تودهی بیشکل و بیاهمیت جدا کند و به زخمها، آسیبها و احساسات ناب بشریاش اصالت بدهد. استر صرفاً دختری فقیر و زحمتکش نیست که برای ساختن آیندهاش تلاش شبانهروزی کرده باشد؛ او شخصیتی است که واقعیتها و پیچیدگیهای درونش را از لابهلای داستان به ما نشان میدهد تا او را شخصیتی مستقل از خالقش بدانیم. استر زنی نیست که در سکوت راه برود و با زندگی سازش کند؛ میخواهد دنیا را در مشت بگیرد، اما دیر میفهمد مشتش کوچکتر از دنیاست. پس چیزهایی از دستش میریزند؛ گاه ارزشهایی مثل سعهی صدر و نیکاندیشی نسبت به اطرافیان. چارهای نیست، همیشه مشتمان از دنیا کوچکتر است.
استر هیولای عزیزی است؛ هیولایی تنها، زخمی و خسته که خشم و هیاهوی درونش چنان قدرت میگیرند که نمیتواند حسادت و کینهاش را پنهان کند. امیال سربرآوردهاش از گذشته همچون شبحی ویرانگر رهایش نمیکنند. او برای پول درآوردن ناچار است از هر فرصتی استفاده کند.
پدر و مادر؛ بیقدرتان در سایه
استر از خانوادهای اصیل است، اما کودکی و نوجوانیاش در فقر و استیصال میگذرد. پدرش وکیل خوشنامی بوده؛ مردی مهربان و شریف که حاضر نیست پروندههای غیرشفاف را بپذیرد. او از دنیای وکالت بریده و از عدالت ناامید شده است. بیشتر وقتش را در خانه با گیاهان میگذراند؛ با گلها حرف میزند و مورچهها را به خانههایشان هدایت میکند. ناگزیر، استر و مادرش مجبور به کار میشوند. بعدازظهرها، پس از کار خانه، دیوانهوار درس میخواند و به دوستانش در ازای پول درس میدهد: «به گیزی درس را غلط یاد دادم تا رفوزه شود…»
پدر در داستان شخصیتی بیقدرت و ترسوست و استر ناچار تکیهگاه او میشود. برای بقا، غذا، ماندن در مدرسه و ادامهی زندگی، مجبور میشود دروغ بگوید تا پدر دروغ نگوید؛ دزدیهای کوچک میکند تا پدر اصول اخلاقیاش را حفظ کند. این عادت آنقدر در وجود استر ریشه میدواند که وقتی ارتش سرخ بوداپست را محاصره میکند، از یادآوری مرگ پدر خوشحال میشود؛ چون میدانست توان دیدن ترس و شرم پدرش را ندارد.
مادر استر شخصیتی منفعل دارد. نقش مادرانگیاش کمرنگ است و هرگز به وضعیت خانواده یا بیعملی همسرش اعتراض نمیکند. تمام روز در خانه موسیقی درس میدهد و سنگینی زندگی را بر شانههای نحیف دخترش میاندازد، بیآنکه به وضع موجود معترض باشد، درعوض شیفتهی همسرش است و رابطهای عاشقانه با او دارد.