اعتراض وقتی از نان، مسکن، درمان و کارودریک کلمه از معیشت آغاز میشود، دیگر نمیتوان آن را واکنشی احساسی یا مقطعی دانست. معیشت حوزهای نیست که با گذر زمان فراموش شود. فشار اقتصادی هر روز خود را بازتولید میکند و جامعه را در موقعیتی قرار میدهد که واکنش، نه انتخاب، بلکه ضروری میشود.
سؤال اینجاست که چرا این اعتراضات از طبقه پایین آغاز میشوند؟
طبقه پائین جامعه حاشیه امن اش کم است. برخلاف طبقه متوسط که حال و روز خوبی ندارد، اما هنوز امکان تطبیق با شرایط، کاهش مصرف یا مهاجرت دارد، برای اقشار پایین، بحران اقتصادی به بحران زیستی تبدیل میشود. سکوت این بخش از جامعه نه نشانه رضایت، بلکه حاصل نداشتن گزینه دیگر است.
*عادت بر شرایط دشوار
یکی از خطاهای تکرارشونده در تحلیل نارضایتی اجتماعی این است که جامعه به شرایط دشوار «عادت میکند». اما تحمل، الزاماً به معنای پذیرش نیست. وقتی فشار مزمن و دردناک میشود، مشروعیت ذهنی فرسوده میشود در این شرایط هر رویداد کوچک میتواند به جرقهای بزرگ تبدیل شود. این نوع اعتراضات نه با شدت اولیه، بلکه با تداوم آن معنا پیدا میکنند. تجربه نشان میدهد که انفجارهای کوتاهمدت اگر به روایت مشترک نرسند، فرسوده میشوند. اعتراض معیشتی زمانی اثرگذار است که بر یک حقیقت برسند: مطالبه حداقلهای زندگی.
در برابر این وضعیت، چند مسیر قابل تصور است:
* مهار موقت با هزینه بالا؛ ترکیبی از فشار و امتیازهای محدود که آرامش ظاهری ایجاد میکند، اما مسئله را حل نمیکند.
* فرسایش تدریجی اقتدار؛ حالتی که در آن نه بحران فروکش میکند و نه اعتماد ترمیم میشود. این وضعیت، زمانبر، اما پرهزینه است.
* لحظه گسست؛ سناریویی کماحتمال، اما ممکن در صورت همزمانی بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و شکافهای درونی قدرت.
جمعبندی:
اعتراضات معیشتی را نمیتوان با ابزارهای امنیتی یا روایتهای سادهسازی شده غیر قابل فهم، مدیریت کرد. این اعتراضات نشانه شکافی هستند که آرام، تدریجی و در سکوت شکل گرفته است؛ شکافی که نه محصول یک تصمیم ناگهانی، بلکه نتیجه انباشت خطاها ونادیده آنهاست.
مسئله اصلی شاید این نباشد که آیا اعتراضات فروکش میکنند یا نه؛ مسئله این است که هر بار فروکش، چه چیزی در زیر خاکستر باقی میماند. جامعه وقتی شنیده نشود، خاموش نمیشود؛ و راههای دیگری برای بیان خود پیدا میکند. تجربه نشان داده است که نظامهای سیاسی کمتر با ضربه ناگهانی از پا درمیآیند و بیشتر با تکرار اشتباه، تأخیر در فهم واقعیت و اصرار بر روایتهای کهنه و نخ نما فرسایش مییابند. در چنین لحظههایی، خطر اصلی نه اعتراض، بلکه دیر فهمیدن معنای آن است. تاریخ همینجا قضاوت میکند؛ بیهیاهو، اما قطعی. جایی که هنوز تصور میشود فرصت باقی است، اما زمان، پیشتر تصمیم خود را گرفته است. در اینجا روایت « چه زود دیر میشود» تحقق مییابد.