اختلاف ایران و آمریکا را نمیتوان صرفاً منازعهای متعارف میان دو کشور بر سر مسائل سیاسی و امنیتی دانست. محسن پاکآیین در یادداشت خود معتقد است بخشی از سیاست واشنگتن در قبال تهران، از نگاهی ایدئولوژیک و تمدنی سرچشمه میگیرد. بر اساس این تحلیل، هدف آمریکا فقط تغییر رفتار جمهوری اسلامی نیست، بلکه مهار ظرفیتهای ایران و جلوگیری از شکلگیری نظمی است که بتواند سلطه این کشور بر مناسبات بینالمللی را به چالش بکشد. اظهارات مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا، در آکروپولیس آتن درباره لشکرکشی خشایارشا به یونان در سال ۴۸۰ پیش از میلاد، از این منظر قابل توجه است. یادآوری روایتی از تاریخ باستان در شرایط تنش میان تهران و واشنگتن، میتواند تلاشی برای پیوند دادن اختلافات امروز به تقابل تاریخی میان تمدنها باشد. چنین روایتی به جای محدود کردن منازعه به اختلافات سیاسی، تصویری از رویارویی عمیقتر میان هویتها و نظامهای فکری ارائه میدهد.
تاریخ بهمثابه ابزار سیاست
پاکآیین معتقد است این نوع اظهارات را باید در بستر فشارهای سیاسی دولت دونالد ترامپ و تلاش آن برای توجیه سیاستهای خود بررسی کرد. هنگامی که یک قدرت به اهداف مورد انتظارش دست پیدا نمیکند، ممکن است با برجسته کردن تواناییهای خود و بازسازی روایتهای تاریخی، تصویری متفاوت از واقعیت ارائه دهد. در این چارچوب، معرفی ایران بهعنوان کشوری جنگطلب میتواند به توجیه فشارهای نظامی و سیاسی و جلب حمایت افکار عمومی غرب کمک کند. در این میان، نظریه برخورد تمدنهای ساموئل هانتینگتون و دیدگاه فرانسیس فوکویاما درباره پایان تاریخ نیز در تحلیل نویسنده اهمیت دارند. این نظریهها در بحثهای مربوط به نظم جهانی پس از جنگ سرد تأثیرگذار بودهاند، هرچند نمیتوان سیاستهای امروز آمریکا را صرفاً نتیجه مستقیم آنها دانست. با این حال، استفاده از زبان تمدنی در سیاست خارجی میتواند اختلافات سیاسی را به تقابلی هویتی تبدیل کند و امکان مصالحه را دشوارتر سازد. ایران از تمدنی دیرپا برخوردار است و هویت تاریخی آن به اختلافات سیاسی روزمره محدود نمیشود. ایده تمدن نوین اسلامی نیز در گفتمان رسمی ایران بهعنوان چشماندازی برای آینده مطرح شده است. از نگاه پاکآیین، ظرفیتهای تاریخی، فرهنگی و اجتماعی ایران میتواند در شکلگیری نظمی متفاوت در روابط بینالملل نقش داشته باشد. همین استقلال هویتی و سیاسی، در صورت تعارض با منافع قدرتهای مسلط، ممکن است به یکی از زمینههای فشار خارجی تبدیل شود.
تناقض در روایت آمریکایی
نویسنده همچنین به سابقه جنگها و مداخلات نظامی آمریکا اشاره میکند و معتقد است واشنگتن هنگام متهم کردن دیگر کشورها به جنگطلبی، بخش مهمی از تاریخ خود را نادیده میگیرد. از جنگهای این کشور با مکزیک و اسپانیا تا مداخلات نظامی در کره، ویتنام، افغانستان و عراق، نمونههایی از کاربرد نیروی نظامی در سیاست خارجی آمریکا به شمار میروند. این سابقه لزوماً به معنای یکسان بودن همه جنگها و شرایط تاریخی نیست، اما نشان میدهد که استفاده از قدرت نظامی همواره بخشی از ابزارهای سیاست خارجی واشنگتن بوده است. بنابراین، ادعای دفاع از ارزشهای دموکراتیک بهتنهایی برای ارزیابی سیاستهای آمریکا کافی نیست و باید عملکرد عملی این کشور نیز بررسی شود.
ضرورت شناخت ریشه اختلاف
نتیجه اصلی این تحلیل آن است که نباید تصور کرد اختلاف تهران و واشنگتن صرفاً با مذاکره یا واگذاری امتیازهایی محدود حل خواهد شد. مذاکره میتواند ابزاری ضروری برای کاهش تنش باشد، اما موفقیت آن به شناخت خواستههای واقعی طرفین و ارزیابی دقیق اهداف سیاسی آنها بستگی دارد. از دیدگاه نویسنده، اگر هدف آمریکا به تضعیف استقلال ایران و تغییر ساختار سیاسی آن محدود نماند و ابعاد هویتی و تمدنی نیز پیدا کند، عقبنشینیهای یکجانبه لزوماً به کاهش فشارها منجر نخواهد شد. حتی ممکن است طرف مقابل را به طرح مطالبات بیشتر تشویق کند. با این همه، تحلیل انگیزههای آمریکا باید با بررسی شواهد و تفکیک مواضع اعلامشده از برداشتهای سیاسی همراه باشد. حفظ استقلال، تمامیت ارضی و منافع ملی، در کنار تقویت انسجام داخلی و بهرهگیری سنجیده از دیپلماسی، از الزامات مواجهه با فشارهای خارجی است. شناخت ریشههای اختلاف میتواند به تصمیمگیری واقعبینانهتر کمک کند و مانع از آن شود که پیچیدگی روابط ایران و آمریکا تنها به اختلافی مقطعی بر سر چند موضوع سیاسی فروکاسته شود.
منبع: دیپلماسی ایرانی