دونالد ترامپ در تازهترین خیالپردازی خود، تنگه هرمز را قلمروی آمریکا اعلام کرده است؛ ادعایی که بیش از آنکه نشانه اقتدار باشد، یادآور فاصله عجیب میان تصورات رئیسجمهور آمریکا و واقعیت تاریخ و جغرافیای ایران است.
وقتی بچه بودم، فکر میکردم رئیسجمهور آمریکا باید آدمی بسیار مهم باشد؛ تا جایی که او را رئیسجمهور دنیا تصور میکردم. اما ترامپ بخش زیادی از آن ابهت کلاسیک را در ذهنم شکست؛ هم تصویری که از آمریکا ساخته بودم کوچکتر شد و هم شأنی که برای مقام ریاستجمهوری این کشور تصور میکردم. تصویرسازی تازه ترامپ از خلیج فارس و تنگه هرمز مرا یاد «تابلوی آرزوها» انداخت؛ همان تابلویی که طرفداران روانشناسی زرد، عکس خانه، ماشین یا زندگی رؤیایی را روی آن میچسبانند و هر روز نگاهش میکنند تا شاید آرزوهایشان به واقعیت تبدیل شود. هر بار که ترامپ دست روی نقشه ایران میگذارد، به نظر میرسد میخواهد چیزی را که در واقعیت نمیتواند تصاحب کند، دستکم در تصویر به نام خود بزند. مسئله اینجاست که تاریخ با تصویرسازی تغییر نمیکند. به نظر میرسد ترامپ عمق تاریخ و تمدن شرق را نمیشناسد. ایران سرزمینی نیست که بتوان آن را با یک تصویر، یک تهدید یا حتی قدرت نظامی از حافظه جهانیان جدا کرد.
رییس جمهور آمریکا شبیه کودکی است که هر بار اسباببازی تازهای میخواهد؛ روزی جزیره خارک، امروز تنگه هرمز، فردا شاید نقطهای دیگر.
ایران در طول تاریخ، مهاجمان بسیار دیده اما دشمن را در خود حل کرده است. به عبارتی بخش مهمی از آنچه مهاجمان آوردهاند را در خود جذب و بازتعریف کرده و در نهایت، خودش باقی مانده است.
شاید به همین دلیل است که هر بار کسی به تاریخ و جغرافیای ایران دستاندازی میکند، واکنش ایرانیان فقط سیاسی نیست؛ احساسی و عمیق است. مردم با دیدن چنین تصاویری خشمگین میشوند، اشک میریزند، فریاد میزنند و در همان حال، بیش از گذشته به ارزش خانهای که نامش ایران است پی میبرند.
قدرت آمریکا هر اندازه باشد، نمیتواند تاریخ را به مالکیت خود درآورد.
اما ما چرا به چنین نقطهای رسیدیم؟