اخباری از جنس فقر، تورم، تبعیض و بیعدالتی سنگینیاش بر سینه انسان زحمتکش مینشیند. روایت تلخی از معیشت مردم که اگر ذرهای وجدان و احساس مسئولیت وجود داشته باشد، دل هر بینندهای را به درد میآورد.
چندی پیش در مسیر بازگشت به خانه، همکلامی با یک کارگر میانسال خدمات یکی از ادارات ، روی دیگر این واقعیت اقتصادی را آشکار کرد. کارگری با میزان تحصیلات پایین که پس از ۲۵ سال کار (با احتساب سختی کار) در آستانه بازنشستگی قرار دارد و با احتساب مزایا، کارت هدیه و بنکالا، دریافتی ماهانهاش به ۴۳ میلیون تومان میرسد. آیا این حقوق و مزایا حق این کارگر پرتلاش است ، مسئله زمانی دردناک میشود که این اعداد در کنار حکم حقوقی و دریافتی یک دبیر و معلم با مدرک فوقلیسانس و ۲۸ سال سابقه کار قرار میگیرد.
چگونه است که یک معلم مستأجر با تمام دشواریها و هزینههای زندگی، دریافتیاش حتی به نصف دریافتی برخی مشاغل خدماتی همراه با مزایا نمیرسد و از بن و تسهیلاتی هم برخوردار نیست؟ این شکاف و تبعیض در نظام پرداخت کشور با کدام متر و معیار عدالت اداری و آموزشی همخوانی دارد؟
در شرایطی که قشر فرهنگی زیر بار گرانی، قطعی آب و برق و دشواریهای روزمره جان میکنند تا لقمهای نان سر سفره ببرند، اخبار رانتخواری، مفاسد اقتصادی و ثروتهای بادآورده ، نمک بر زخم جامعه میپاشد. مردمی که در تمام دههها پای آرمانها، دفاع از کشور و سختیهای روزگار ایستادهاند و شهید و جانباز دادهاند، آیا سزاوار اینچنین تبعیض و فشار معیشتی هستند؟
تحلیل پیامد اختلاسها و بیعدالتیها امروز دیگر نیازمند معجزه نیست؛ همانطور که در تعالیم دینی و اشعار کلاسیک آمده، هر جا انباشت بیحساب ثروت و فقر مفرط کنار هم قرار گیرد، نشان از تضییع حق مظلومی دارد. هرچند انعکاس این واقعیتها به تنهایی گرهگشای مفاسد اقتصادی نباشد، اما بیان درد جامعه، حداقلِ واکنش به بیعدالتی است؛ به امید روزی که ساختار توزیع درآمدها اصلاح شود و مردم در آرامش، ثبات و در رفاه و آرامش شایسته زندگی کنند.