میرزاقلی را با سلام و صلوات تا دمِ درِ خانۀ میرزا طمع بدرقه کردیم تا پس از سالها قهر و دوری، کدورتها را به رودخانه بریزند و پرندۀ خوشبختیِ آشتی را در آغوش بگیرند و بعد پرنده را پِر بدهند تا سایهاش بر سر اهالی بیفتد، بلکه فرجی شود.
ما هیئت بدرقهکننده، پشت درِ بستۀ خانۀ میرزاطمع زیر سایۀ درخت کج و کولۀ سنجد به انتظار نشستیم و برای این که حوصلهمان سر نرود و فکرهای جورواجور به کلهمان راه نیابد، پنج تا سنگ پیدا کردیم و شروع کردیم به «یه قُل- دوقُل» بازی کردن. اگرچه بازی سرِ هیچ بود، نه بُرد و باخت، ولی ما چنان جدّی بازی میکردیم که گویی در المپیک حضور داریم و به مرحلۀ نهایی رسیدهایم. شُروشُر عرق میریختیم و جوری هنوهن نفس میزدیم انگاری دور کرۀ زمین را چند دور دویده بودیم و حالا داشتیم به خط پایان نزدیک میشدیم!
تا به خودمان آمدیم دیدیم ای دل غافل! چند ساعت از رفتن میرزاقلی به خانۀ میرزاطمع گذشته و ما غافل از گذشت ساعت! ناگهان ترس برمان داشت. بعد با گفتنِ «بر شیطان لعنت!» به خودمان دلداری دادیم و روحیۀ جمعی خودمان را تقویت کردیم.
همینکه خواستیم برای وقتکُشی، به سرگرمی دیگری بپردازیم، صدای جیرجیر درِ خانۀ میرزاطمع بلند شد و صدای خودِ صاحبخانه گفت:
- ازین ساعت قدغن میکنم که پاتو بذاری میدون ده! دیگه نمیتونی بیشتر از روزی نیمساعت از چشمه آب ببری! از امروز حق نداری...!
خُردهفرمایشات میرزاطمع به کنار؛ چیزی که دیدیم نمیتوانستیم ببینیم! نگاهی از سرِ تعجب به همدیگر انداختیم. خواستیم مطمئن شویم که در قوۀ بینایی هیچ کداممان خللی وارد نشده باشد. همینطور هم بود.
دوباره میرزاقلیِ خودمان را دیدیم؛ اما این میرزاقلیِ ورودیِ چند ساعت پیش با میرزاقلیِ خروجیِ الآن کمی توفیر داشت. نزدیکش شدیم. ششدانگ صورت و پشت دستهاش، زخم و زیلی شده بود و لباسهای پلوخوریاش جابهجا پارهپوره شده و پوست گردنش هم جِر خورده بود.
دل تو دلمان نبود. وقتی از لای پلکهای خستهاش نگاه نگران ما را که پُر از سئوال بود دید، تبسمِ بیرمقی کرد و با لحنی آغشته به آه و ناله گفت:
- نگرون نباشین! همه چی خوب پیش میره!
بعد آب دهانش را به سختی فرو داد و گفت:
- بریم قهوهخونۀ مشصفدر گشنمه!
حقیقتش ما هم گشنه بودیم. زیرِ بغلهایش را گرفتیم و داشتیم آرامآرام جوری که اذیت نشود به سوی قهوهخانه حرکت میکردیم که فریاد میرزاطمع را از پشت شنیدیم:
- آهااااای! مبادا برین قهوهخونة مشصفدر ها! برا تو دیگه قهوهخونهممنوعه. گفته باشم!
ایستادیم. این ایستادن یعنی «برا ناهار کجا بریم؟» میرزاقلی که هوش و ذکاوت تیزی داشت، پاسُست کردن ما را گرفت. پس از یک نالة کشدار که دل ما را لرزاند گفت:
- میریم خونة ما... بالاخره یه نون و پیازی پیدا میشه...!
نمیدانم چرا منتظر بودیم نعرة آمیرزاطمع را بشنویم که «آهاااای! نون بی نون؛ فقط پیاز!» ما برای اینکه مبادا این کابوس، لباس واقعیت به خود بگیرد، پاتُند کردیم و با سرعت به سمت خانة میرزاقلیِ خودمان راه افتادیم.