کتاب «انقلاب آرام ایران؛ سقوط حکومت پهلوی» نوشته علی میرسپاسی، اثری پژوهشی و میانرشتهای است که با فاصله گرفتن از روایتهای کلاسیک و رویدادمحور انقلاب ۱۳۵۷، فهمی تازه از فروپاشی نظام پهلوی ارائه میدهد. این کتاب که نخستینبار در سال ۲۰۱۹ توسط انتشارات دانشگاه کمبریج منتشر شد و با ترجمه محمدرضا بیگدلی در ایران به چاپ رسیده، در سنت تاریخ فکری و جامعهشناسی سیاسی جای میگیرد و تمرکز خود را نه بر لحظه انفجاری انقلاب، بلکه بر روندهای آرام، تدریجی و کمتر مرئیای میگذارد که طی چند دهه پیش از آن در بطن جامعه ایرانی شکل گرفتند.
میرسپاسی در این اثر استدلال میکند که زمینه اصلی سقوط حکومت پهلوی را نمیتوان صرفاً در بحرانهای اقتصادی، انسداد سیاسی یا بسیج ناگهانی تودهها جستوجو کرد. به باور او، آنچه بیش از همه بنیانهای مشروعیت رژیم را فرسوده ساخت، نوعی «انقلاب آرام» در سطح ایدهها، زبان، تخیل جمعی و نظام ارزشها بود. این انقلاب خاموش، از دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ خورشیدی آغاز شد و بهتدریج گفتمانی را تثبیت کرد که مدرنیزاسیون دولتی را از درون به چالش کشید.
نکته محوری کتاب آن است که گفتمان تجددستیز و ضدغربی، صرفاً محصول نیروهای مخالف حکومت نبود. برعکس، این گفتمان به شکلی متناقض در دل نهادهای فرهنگی رسمی، سیاستهای نمادین دولت و پروژههای هنری و فکری مورد حمایت رژیم نیز بازتولید میشد. دولت پهلوی، در تلاش برای کسب مشروعیت، همزمان با پیشبرد پروژههای توسعه و مدرنسازی، از مفاهیمی چون اصالت فرهنگی، معنویت شرقی و نقد غرب استفاده میکرد. همین همنشینی متناقض میان تجدد دولتی و لفاظیهای ضدتجدد، مرز میان گفتمان رسمی و گفتمان انتقادی را تضعیف کرد و فضایی پدید آورد که در آن ایدههای مخالف بهراحتی در متن قدرت رسوخ یافتند.
میرسپاسی در هشت فصل کتاب، به بررسی مصادیق متنوع این «انقلاب آرام» میپردازد. او از تحلیل ماهنامه «بنیاد» و سیاستزدایی از مفهوم غربزدگی آغاز میکند و نشان میدهد که چگونه حکومت پهلوی، بهویژه در سالهای پایانی، بهجای گشودن فضای سیاسی، کوشید با جذب گزینشی عناصر گفتمانهای چپ و مذهبیِ منتقد لیبرالیسم، سلطه خود را حفظ کند. این راهبرد اما به تقویت همان ایدئولوژی تجددستیزی انجامید که در نهایت علیه خود رژیم به کار گرفته شد.
در فصلهایی دیگر، زندگی و اندیشه چهرههایی چون احسان نراقی بررسی میشود؛ روشنفکری که با رویکردی التقاطی، مجموعهای از ایدههای متعارض را در کنار هم قرار داد و ناخواسته به بازتولید گفتمان ضدتجدد یاری رساند. کتاب همچنین نقش سینمای موج نو را در شکلدهی به تخیل جمعی ایرانی برجسته میکند. به زعم میرسپاسی، این سینما که اغلب توسط هنرمندانی شهری، تحصیلکرده و جهانوطن ساخته میشد، با روایتهای رمانتیک و اغراقآمیز از روستا و «گذشته از دسترفته»، نقدی قدرتمند از تجدد پهلوی ارائه داد؛ نقدی که خود، بخشی از پروژه فرهنگی مورد حمایت همان حکومت بود.
یکی از بخشهای قابلتوجه کتاب به گفتوگوهای روشنفکرانه پیرامون معماری و هنر مدرن، بهویژه موزه هنرهای معاصر تهران، اختصاص دارد. این فصل نشان میدهد که چگونه دیدگاههای بهظاهر متعارض ــ از سکولار مستبد تا چپ جهانوطن و اسلامگرای شبانی ــ در نقد غربزدگی و مسئله تجدد به نقاط اشتراک میرسند. این همپوشانی ایدئولوژیک، بهخوبی نشاندهنده شبکه پیچیدهای از ایدههاست که انقلاب آرام را تغذیه میکرد.
میرسپاسی در فصلی دیگر، محمدرضاشاه را نه فقط بهعنوان یک حاکم سیاسی، بلکه در قامت «عارفی متجدد» تحلیل میکند. او با تمرکز بر کتاب «به سوی تمدن بزرگ» نشان میدهد که شاه چگونه برای توجیه قدرت و رسالت تاریخی خود، از مفاهیم معنویت، عرفان و نقد غرب بهره گرفت. به باور نویسنده، این رویکرد ایدئولوژیک، بهجای تثبیت نظم سیاسی، موجب جذب گفتمان مخالفان و تسریع فروپاشی رژیم شد.
در نهایت، کتاب با واکاوی مناظرههای فکری درباره ملت، هویت و غربزدگی، نشان میدهد که ملتسازی در ایران فرایندی چندلایه، متناقض و عمیقاً گفتمانی بوده است. «انقلاب آرام ایران» با این رویکرد بدیع، روایت غالب از پهلوی بهعنوان رژیمی صرفاً غربگرا و تجددخواه را به چالش میکشد و نشان میدهد چگونه حکومت، در کنار بخشی از روشنفکران، ناخواسته انقلابی خاموش را در بطن جامعه بنیان نهاد؛ انقلابی که پیش از هر کنش خیابانی، در زبان، ارزشها و تخیل جمعی ایرانیان به پیروزی رسیده بود.
برگرفته از: ایبنا