انتخاب تاریخ:   /  /   
آخرین خبرها پربیننده‌ترین خبرها
بیشتر
کد خبر: 82611 | تاریخ : ۱۳۹۹/۶/۱۵ - 23:33

ستاره صبح-هروقت به مجله فیلم می‌رفتم اول به اتاق مسعود مهرابی سری می‌زدم. به‌قصد احترام. به مردی که سراسر دانش و فرهنگ بود. بی‌حاشیه. به‌جز کاریکاتورها و یادداشت‌های درجه‌یکش، اهل تحقیق بود. باپشتکاری عجیب که جانش را بر سرش گذاشت. لبخند باشکوهت را فراموش نمی‌کنم.۶۶ سالگی زود بود برای رفتن. مسعود مهرابی را آن‌چنان به یاد می‌آورم که بود: مردی میان‌سال، نشسته پشت میز تحریری ساده. بی‌هیچ حرکتی. چنان‌که انگار به صندلی‌اش چسبانده باشندش. سال‌های سال مسعود مهرابی برای من همین تصویر بود. در تمام بارهایی که به ماهنامه‌ی سینمایی فیلم سر زدم و پیش از هر کاری خودم را جلوی دفترش دیدم. دفتری که درش همیشه باز بود. مهرابی، چسبیده به میز و صندلی‌اش لبخندی می‌زد، با همان لبخند دعوتت می‌کرد، کارهای ناتمامش را مدتی تعطیل می‌کرد و با تو حرف می‌زد. از همه‌چیز. حال و بارت، کارهایت، اوضاع‌واحوالت و بعد درنهایت درخواست همیشگی‌اش: نوشتن مطلبی برای مجله. انگار این آدم هیچ کار ِدیگری، مطلقاً هیچ کاری جز این نداشت. بعید می‌دانم در این سی‌وهشت سال حتی مریض شده باشد یا کسی از دوستان و آشنایانش مرده باشد یا زلزله‌ای چیزی آمده باشد. تا او را از آن میز و صندلی لعنتی جدا کرده باشد. حتی برای لحظه‌ای؛ اما مسعود مهرابی واقعاً همین بود؟ یا ما به‌اشتباه درباره‌اش این تصور را داشتیم؟ مسعود مهرابی نمونه‌ی کامل روشنفکری بود که من همیشه در خیال داشتم. از آن‌هایی که نمونه‌اش را کم دیدم. تمام زندگی این مرد تلاش برای درک متعالی‌تری از فرهنگ و دانایی بود. لحظه‌ای را تلف نمی‌کرد. برای به دست آوردنش از جان‌مایه می‌گذاشت و با هر حرکتی که روبه‌جلو می‌رفت، عطشش برای حرکت بعدی بیشتر می‌شد. این تلاش، هرروز شکلی به خود می‌گرفت: روزنامه‌نگاری، مقاله‌نویسی، گردآوری، پژوهش طراحی، فیش‌برداری، تحقیق، خاطره‌نویسی و هر آن چیزی که می‌توانست او را یک اپسیلون به آن‌چه که دوستش داشت نزدیک‌تر کند: دانستگی. مسعود مهرابی زیاد اهل معاشرت نبود. البته که دوستان زیادی داشت. دوستان نزدیکی هم داشت. خیلی‌ها طعم دوستی با او را چشیده بودند؛ اما همیشه فاصله‌ای با آدم‌ها داشت که این فاصله اغلب پر نمی‌شد. بعضی این فاصله را بداخلاقی می‌نامند. بعضی عبوسی. بعضی جدی‌بودن. بعضی نخوت. و هزار و یک تعبیر دیگر؛ اما او فقط آدم باپرنسیب و محترمی بود که دلش می‌خواست این پرنسیب و احترام را در دوستان و اطرافیانش هم ببیند. زیاد اهل گرم گرفتن و شوخی کردن و رفتارهای غلوشده‌ی احساسی نبود؛ اما تا دلتان بخواهد مهربان و یاور و همراه و چشم‌ودل سیر و غمخوار بود. بله مسعود مهرابی در آن سی‌وهشت سالِ کذایی از پشت آن میز بلند نشد. حتم دارم پیش‌ازاین سی‌وهشت سال هم هیچ‌گاه از پشت هیچ میزی بلند نشده است. او تا آخرین لحظه پشت میز کارش نشست و تا آخرین لحظه کار کرد و تلاش کرد و یاد گرفت و یاد داد و کوتاه نیامد. ساکت و آرام و صبور و سربه‌زیر و بی‌حاشیه و وفادار و پرتلاش و امیدوار و پیوسته و بی‌هیاهو و بی‌عقده و بی‌غل‌وغش و بی‌کینه. همان‌جا پشت میزش نشست و تا آخرین لحظه کارِ مفید کرد. تا تمام شد. و البته که چنین شخصی تمام نمی‌شود. کافی‌ست نگاهی به گوشه‌ی کتابخانه‌تان بیندازید تا او را ببینید که با همان لبخند ِباشکوه نشسته و منتظر است تا دانسته‌هایش را بی‌چشمداشتی در اختیارتان بگذارد. مسعود مهرابی تمام نمی‌شود. (برگرفته از توییتر نویسنده)

 

modiseh سرویس مدرسه

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.