انتخاب تاریخ:   /  /   
اپلیکیشن بخار
کد خبر: 60992 | تاریخ : ۱۳۹۸/۷/۲۰ - 10:06

ستاره صبح-حکایت سه‌شنبه‌های دانشکده ادبیات دانشگاه تهران با بقیه روزهای هفته متفاوت است. از همان حوالی مجسمه فردوسی جلوی ساختمان قدیمی دانشکده، می‌توانید ببینید که خیلی‌ها در جستجوی کلاس معروف هستند و از دانشجوهایی که از ساختمان بیرون می‌آیند، سراغ کلاس استاد را می‌گیرند. خیلی‌های دیگر هم از قبل همه اطلاعات لازم را گرفته‌اند و می‌دانند که مستقیم باید به طبقه چهارم بروند. البته وقتی پله‌های قدیمی را بالا می‌روید و به آخرین طبقه می‌رسید، نیازی به پرسیدن و جستن دوباره نیست؛ در آن دانشکده بزرگ فقط یک کلاس هست که جمعیت قابل توجهی مقابلش ایستاده‌اند و در حال سرک کشیدن به داخل هستند. این سرک کشیدن دلیل دارد؛ آن‌هایی که تازه از راه رسیده‌اند، منتظرند تا ببینند جای خالی برای نشستن یا حتی ایستادن برایشان پیدا می‌شود یا نه. اگر عکسی از کلاس ندیده باشید یا تصورتان از کلاس، مثل بقیه کلاس‌های درس باشد، ممکن است این نکته در نظرتان کمی عجیب باشد که بیش از نیم ساعت مانده به آمدن استاد، تمام نیمکت‌ها که هیچ، حتی روی زمین هم جایی برای نشستن پیدا نمی‌کنید. هرچند حال و هوای کلاس به گونه‌ای است که انگار همه را به هم مهربان‌تر می‌کند و هرکس سعی می‌کند خودش را بیشتر جمع‌وجور کند تا شاید حداقل یک نفر دیگر هم بتواند جایی برای نشستن داشته باشد. در فرصتی که استاد بیرون از کلاس مشغول جواب دادن به پرسش‌های دانشجوهای خودش است، داخل کلاس فرصت به اندازه‌ای هست که با آدم‌های دوروبرتان سر صحبت را باز کنید و بهانه حضورشان را جویا شوید. شاید با یک تخمین ساده بتوان فهمید که تعداد زیادی از حاضران در کلاس اصلاً دانشجوی ادبیات نیستند؛ اما وجه مشترک خیلی‌هایشان پیوندی ناگسستنی با ادبیات و شعر است. هرچه زمان می‌گذرد، صدای همهمه بیشتر می‌شود و بهانه گفتگوها بیشتر. آدم‌ها احساس غریبگی ندارند و انگار سال‌هاست همدیگر را می‌شناسند. یکی از شعر مورد علاقه‌اش از استاد می‌گوید و دیگری بخشی از یکی از کتاب‌های استاد را که به نظرش جالب‌تر آمده نقل می‌کند. خیلی‌ها هم که برای نخستین بار پا به این کلاس گذاشته‌اند، مجذوب جمعیت پرشمار حاضر در کلاس شده‌اند. این جمعیتی که صحبت از آن در میان است، بیست یا سی نفر نیست؛ صحبت از قریب به صد و پنجاه نفر آدمی است که با ذوق و شوق فراوان خودشان را از نقاط مختلف تهران، یا حتی از کیلومترها دورتر از تهران خودشان را به کلاس استاد رسانده‌اند. یک‌بار یکی از همین حاضران در کلاس حرف جالبی می‌زد؛ می‌گفت انگار بچه‌های نسل ما فهمیده‌اند که از آدم حسابی‌های مملکت جز انگشت‌شماری باقی نمانده‌اند و اگر قدر همین‌ها را هم ندانیم، انگار راه به جایی نبرده‌ایم، برای همین پناه می‌آوریم به کلاس‌های استاد. شاید راست می‌گفت. مگر چند نفر شبیه به او در این زمانه پیدا می‌شوند؟ او که کودکی‌اش به‌سان «نگار به مکتب نرفته» حافظ گذشت و به‌جای نشستن بر سر کلاس‌های مرسوم، نزد پدر سواد آموخت و بدون آن‌که به مدرسه برود، رتبه اول کنکور ادبیات را به دست آورد و بعد به‌سرعت همه پله‌های تحصیل را پیمود. او که درباره‌اش نقل است هنوز در جلسه دفاع پایان‌نامه‌اش مشغول ارائه در باب «صور خیال در شعر فارسی» بود که استاد راهنمایش، دکتر پرویز ناتل خانلری روی برگه‌ای خطاب به رئیس دانشکده نوشت که او «از همه حیث صلاحیت دارد که در دانشکده ادبیات به‌عنوان معلمی مورد استفاده قرار گیرد» و استاد دفاع هم که دکتر بدیع‌الزمان فروزانفر بود، پای نامه چنین نوشت که «با سمت استادیاری بسیار به‌جا و به‌موقع است و احترامی است به فضیلت او»؛ بدین ترتیب از همان سال تدریس در دانشگاه تهران را آغاز کرد و تا همین امروز ادامه دارد. او که نزدیک‌ترین دوستی و رفاقت را با مهدی اخوان ثالث داشت و اخوان او را این‌گونه توصیف کرده بود «همشهری عطار بزرگ... او بهتر از من و همه‌کس است از همه جهات معنوی و روحی». او که آثار منظومش بر زبان‌ها جاری است و دستمایه بسیاری از هنرمندان برای آفرینش قطعاتی ماندگار در موسیقی شده است. او که آثار پژوهشی‌اش از بهترین نمونه‌های تحقیق انتقادی در تاریخ و ادبیات به شمار می‌رود و تمام عمرش را وقف این آثار کرده است. هم اویی که بی‌گمان یکی از برجسته‌ترین استادان زبان و ادبیات فارسی است که روزگار به خودش دیده است. راستی از داستان کلاس دور نشویم؛ همهمه کلاس تقریباً به اوج خودش رسیده که ناگهان استاد وارد کلاس می‌شود و روی صندلی‌اش می‌نشیند. ظاهرش اصلاً به آن تصویری که از شمایل یک استاد دانشگاه در ذهن‌مان نقش بسته، شباهتی ندارد؛ ساده و بی‌تکلف، مهربان و صمیمی. از قبل هم هیچ مطلبی آماده نمی‌کند. آن‌قدری دایره دانش‌اش وسیع است که نیازی به چنین کاری ندارد. همین که روی صندلی‌اش می‌نشیند، سر می‌چرخاند و با لبخندی بر لب، نگاهی گذرا به جمعیت حاضر در کلاس می‌اندازد و می‌گوید «بچه‌ها بپرسید!». و این‌گونه کلاس شروع می‌شود. همان کلاس درس معروف استاد محمدرضا شفیعی کدکنی که حالا نیم قرن از شروع آن گذشته و بدل به محفلی ثابت برای علاقه‌مندان به ادبیات شده است. شاید منتهای احساس دوست‌داران این استاد هشتاد ساله نسبت به او را بشود از زبان خودش گفت: «زمین تهی‌ست ز رندان؛ همین تویی تنها، که عاشقانه‌ترین نغمه را دوباره بخوانی. بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان. حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی.»

 

modiseh سرویس مدرسه

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.