انتخاب تاریخ:   /  /   
کد خبر: 20129 | تاریخ : ۱۳۹۷/۴/۲ - 16:34
نقدي بر مجموعه شعر « معشوق سنتي » سروده « هدا احمدي »

جهان در گذر از خيال

ستاره صبح-

حميدرضا شكارسري
تمام حرف ها زده شده اند !
پس ما شاعران بايد سكوت كنيم ؟
اتفاقا ما شاعران مي توانيم سكوت نكنيم ! چرا كه حرف‌هاي تكراري گفته شده با بياني نو دوباره زاده مي شوند و حرفي نو مي نمايند . به گمان اين قلم ديگر نمي توان از زندگي و مرگ و عشق و تنهايي و مفاهيمي مجرد از اين دست چيزي نوشت مگر در قالب شعر و داستان و رمان . ژانرهايي كه به جاي محتوا بر عمود بيان خود ايستاده اند . 
بيان نو يا به صورت فرم هاي صوري تازه رخ مي دهد يا به صورت تخيلي بديع اما در هر حال از آن محتواي تكراري و درونماي هاي كهنه آشنايي زدايي مي كند و چهره ي آشناي شان را غريبه مي سازد . در اين وضعيت مخاطب حرفي تازه مي شنود بي آن كه با مفهومي تازه روبرو باشد .
« معشوق سنتي » مجموعه شعرهاي « هدا احمدي » چون هر مجموعه شعر ديگر حرف تازه اي ندارد اما تازه مي نمايد . تازگي نه در فرم و صورت بلكه در گذر دادن جهان از صافي تخيل . گذري كه جهان را با تمام تكرارهاي مبتذلش به صورت امري نامنتظره به نمايش مي گذارد . انگار او نامي تازه بر اشياء و پديده هاي جهان مي گذارد . 

او مرگ را « افتادن از دست كسي »
 مي نامد !
« گفتند پدربزرگ رفت / استكان از دستم افتاد و شكست / من نيز روزي به همين سادگي / از دست كسي خواهم افتاد »
و تنهايي را خوابيدن كنار كسي مي نامد كه نيست !
« من و تو كه ... / من و تو كه ... / غلت نزن ديگر / جير جير اين تخت خالي رواني ام مي كند »
هر چه « احمدي » فاصله ي نام تازه از پديده ي موردنظرش را بيشتر مي كند ، شعر عميق تر و    غني تر مي گردد . چرا كه شعر بر فاصله گيري متن از واقعيت تاكيد مي كند . درونمايه ي مرگ را در دو شعر زير با هم مقايسه مي كنيم :
« چه در پيچ و تابند / كرم هاي پيله ور / بي خبر از سنجاق هاي تيز / در كمين بال هاي زيبا »

« نقطه / حرف هاي مانده را بلعيد / و مرگ شايد چنين سياهچاله اي ست » 
در اولين شعر ظاهرا خبري از مرگ نيست و از اين گذشته عاملي انساني هم در متن حضور ندارد اما در دومين شعر مرگ به وضوح به چشم مي آيد و در متن داد مي كشد . در اولين شعر مرگ ابتدا با سنجاقي در سينه پروانه هاي آينده تصوير مي شود و سپس اين مخاطب است كه استعاره را در مي يابد و عامل انساني را در ذهن خويش با مرگي محتوم رو در رو مي يابد اما در دومين شعر تشبيهي ساده ، مرگ را پيش چشم مخاطب مي نشاند . در شعر اول مرگ به چشم نمي آيد اما جريان مي يابد و حس  مي شود و در شعر دوم مرگي عريان و صريح به متن هويتي محتواگرا و استدلالي مي دهد . 
اساسا هر گاه در اشعار اين مجموعه با تكنيك تشبيه روبرو مي شويم شعر از ساختار و عمق كمتري برخوردار مي شود و بيشتر از ديگر اشعار قابل دستبرد و دخل و تصرف مي شود . 
« دارم عادت مي كنم به اين دنيا / مثل عادت به يك دست لباس زمخت »
حالا بگذاريد در شعر دست ببريم و بخش يا سطر دوم آن را به ميل خود عوض كنيم :
« دارم عادت مي كنم به اين دنيا / مثل عادت به هواي باراني »
« دارم عادت مي كنم به اين دنيا / مثل عادت به زخمي قديمي »
چه عاملي مانع دست اندازي در اين شعر مي شود ؟ چه عاملي باعث مي شود چيزهايي مثل سرطان يا سيل يا زلزله جاي ريزش معدن در شعر زير را نگيرد ؟
« مثل فروريختن معدن / هر لحظه بيشتر / كم مي شود / اميد »
اما « احمدي » غالبا مي كوشد با تكنيك هايي ديگر متن هايش را از صراحت بياندازد . تكنيك هايي كه غالبا در گروه صور خيال مي گنجند . 
« مادرترم يا شاعرتر ؟ / وقتي با يك دست / سينه بر دهان نوزادم مي گذارم / و با دست ديگر به خودكار شير مي دهم »
اين ترديدها در شعر « هدا احمدي » فراوان است . ترديدهايي كه با سوالي نير همراه مي شوند و بياني خاص و ويژه را به اشعار اين مجموعه مي بخشند . اين گونه بيان استفهامي مخاطب را به فضاي شعر مي كشاند و با متن درگيرش مي كند و باعث ادامه شعر حتي پس از پايان يافتن اثر ، در ذهن خواننده مي شود . 
« نمي دانم چرا / اين تكه از آسمان را / به زمين بند كرده ام ؟ »

« ستاره شناسان از اندوه دم غروب 
چه مي دانند »
« فولاد يا طلا ؟ / فرقي نمي كند مادر ! / من از زنجير بيزارم »
مانند تمام اشعار فاقد فرم هاي موسيقايي و صوري خاص ، اشعار اين مجموعه نيز اشعاري معطوف به بيان محتوايند . گاه صريح و گاه پوشيده . اين نوع سرايش براي متن امكان بيشتري براي نزديك شدن به زندگي روزمره را فراهم مي آورد . زمينه اي كه زباني ساده و روزمره نزديك به دكلماسيون طبيعي كلام را ايجاب مي كند . همان زباني كه در اين مجموعه بومي ست . اما در اين موقعيت اما چرا تنها يكي دو شعر با صبغه اي اجتماعي مي توان يافت ؟
« بر ترازوي كودك خياباني / دارايي ام از شعر را مي تكانم / از صفر دورتر نمي شود / انگشت اشاره اي كه مرده است » 
« هدا احمدي » در اين مجموعه به لحاظ فراواني آثار تاكيد زياده از حدي بر هويت زنانه ي خود ندارد و اين مساله در روزگاري كه تن نويسي سطحي و فريبنده اي در شعر شاعران زن ما رايج و بلكه فراگير است ، نكته ي قابل توجهي ست . انگار طرح و بست شخصيت انساني براي اين شاعر از شخصيت جنسي اش مهم تر است و اولويت بيشتر ي دارد . نمي دانم كه در مجموعه هاي بعدي شاعر چه رخ مي دهد اما در اين مجموعه برجستگي نوع انسان هو في نفسه انسان را مثبت ارزيابي مي كنم . هرچند بهره گيري از مضمون زن و زن بودگي در بعضي از اشعار اين مجموعه به نتايج درخشاني رسيده است :
« خورشيد ! / تو راستش را به من بگو / اين زن زيباي مغموم ، زمين ! / كه ميلياردها فرزند   ناخواسته اش را شير مي دهد / آيا در هيچ گوشه از آسمان شريكي براي خود ندارد؟! »

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.